محمد تقي جعفري

257

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

مخصوص قضايا بدانيم . مسئله دوم - بديهى و نظرى در قضايا ، معمولا قضاياى بديهى را اين طور تعريف ميكنند كه قضاياى بديهى عبارتند از قضاياى بالضروره راست و بىنياز از اثبات يا غير قابل اثبات . از اين تعريف معلوم مىشود كه قضاياى نظرى عبارتند از قضايايى كه ضرورتى براى راست بودن آنها وجود ندارد و راست بودن آنها به اثبات نيازمند است . به نظر مىرسد تعريف فوق براى قضاياى بديهى ، داراى نقص و نارسائى است ، زيرا تعريف فوق ، قضيهء صحيح و مطابق واقع را توضيح مىدهد ، نه قضيه بديهى را كه كيفيتى است براى ذهن در برداشت از واقعيات ، زيرا « بالضروره راست » شامل همهء قضاياى مطابق واقع مىگردد و « بىنياز از اثبات استحكام و صدق قطعى قضيه را بازگو مىكند ، نه طرز تلقى ذهن از واقعيت را كه بوسيلهء يك قضيه منعكس شده است » . بعنوان مثال قضيهء « اجتماع نقيضين محال است » هم بالضروره راست است و هم بىنياز از اثبات يا غير قابل اثبات ، زيرا اگر بخواهيم اين قضيه را اثبات كنيم ، مجبوريم بوسيلهء خود همين قضيه اثبات نمائيم با اين حال اذهان بشرى در برخورد با اين قضيه از نظر روشنائى و تاريكى و نيمه تاريكى ، بازتابهاى مختلفى از خود نشان مىدهند . درك و تصديق اين قضيه مانند ديدن نور خورشيد ، يا شكل مخصوص جسم با چشم نيست ، اگر چه قضيهء مورد بحث براى همگان بالضروره راست و بىنياز از اثبات يا غير قابل اثبات است ، ولى چنان نيست كه هر كسى با اولين توجه به اين قضيه همهء مفردات و تركيب و مفهوم آن را بطور بديهى دريافت نمايد . از اين مبحث به اين نتيجهء مهم مىرسيم كه ما بايد قضاياى بالضروره راست و بىنياز از اثبات يا غير قابل اثبات را از قضاياى بديهى تفكيك نمائيم . تعريف قضيهء بديهى چنان كه بعضى از منطقدانان گذشته بيان كرده‌اند ، قضيه ايست كه دريافت اجزاء قضيه و حكم به نسبت موجود ميان آنها در قضيه نيازى به توسط واحدى روشنتر از خود آن اجزاء و نسبت ميان آنها نداشته