محمد تقي جعفري

32

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

مثال ديگر : اين كه حياتىترين و ضرورىترين واقعيتى كه براى هر انسان مطرح است ، من او است . اين من مانند ساير واقعيتها چه از نظر موجوديتش و چه از نظر « آنچه كه بايد بشود » مشمول قوانين مخصوص به خود او است . موضع گيرى و روش مطابق آن قوانين مخصوص ، عدالت و بى اعتنايى و انحراف از آنها ضد عدالت است . ما اين عدالت را نمىخواهيم زيرا نيازى به آن نداريم سطحىنگران شئون و طبيعت انسانى به جهت غوطه ور شدن در پديده‌هاى جبرنماى زندگى كه پوششى براى عناصر بنيادين حيات است ، مىگويند : درست است كه موضعگيرى و روش مطابق اصول انسانى ، عدالت در بارهء واقعياتى است كه آن اصول نشان مىدهد ، ولى ما نيازى به چنين اصول و عدالت نداريم ، پس آن را نمىخواهيم پاسخ اينان طول و تفصيل زيادى ندارد . زيرا اعتراض آنان يك كلمه بيش نيست و آن اينست كه « نه » ، لذا پاسخ اينان هم يك كلمهء كوچك است و آن « آرى » است . كلمهء كوچك « نه » در اين قلمرو حيات ، نخست هدف اعلا و بنيادهاى اصيل آن را آتش مىزند ، سپس خود حيات را خاكستر مىكند و به باد فلسفه‌هاى پوچ گرايى مىدهد . كلمهء كوچك « آرى » نخست واقعيت حيات را اثبات مىكند ، سپس با هدف اعلاى حيات ، آن را آبيارى و شكوفان مىسازد . بنا بر اين ، جملهء « ما عدالت را نمىخواهيم ، زيرا نيازى به آن نداريم » كفى است كه از امواج پندارهاى مبارزه با حيات و پوچگرايى سر بر مىآورد . پيمانشكنان رو در روى شخصى كه تجسم يافتهء عدالت بود قرار گرفته بودند ، در حقيقت چند روزى از زندگى را سعادت روياروى قرار گرفتن با واقعيات را دريافتند ، و از تصورات بىپايه اى كه آنها را زيركى ناميده بودند بهره بردارى كرده از چنگال على بن ابي طالب عليه السلام فرار كردند . و ندانستند كه رابطهء هستى خود را از عدالت بريدند و با آن زيركى و هشيارى خود از واقعيتى كه