محمد تقي جعفري
7
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
به موجود برين بسيار شديد است و چون استمرار در اين انجذاب ما فوق حيات طبيعى و روانى در قلمرو اين حيات طبيعى و روانى امكان ناپذير است ، لذا لنگرى براى چنين روح لازم است كه گاهى شمس تبريزى است و گاه ديگر « حسام الدين چلبى » و . . . احتمال چهارم اين است كه اين روح گسيخته اشتباهى در پيدا كردن مركز دايره حقيقت كه بيش از يك نقطه در آن نمىتوان ترسيم كرد ، مرتكب شده است ، با اين حال اگر چه در جوش و خروشش راست گو و راست كردار است و نقطه هايى را كه ترسيم مىكند از روى عشق و علاقهء واقعى به مركز دايره انجام مىدهد ، ولى همين عشق و علاقهء واقعى آهسته به گوشش خم شده و مىگويد : از اين نقطه هم درگذر كه نقطهء مركزى دايره نيست . موفقيت بسيار چشمگير كه جلال الدين در گسيختن روابط رسمى جهان و فرهنگ تثبيت شده به دست آورده است ، ناچيز ديدن من طبيعى خويش است كه او را واله من ايده آل ساخته است ، حتى من ايده آل را هم در درون خود نمىجويد بلكه در انسان كامل ( سوپر من ) مىبيند و حالت تسليم شديد به او نشان مىدهد : دقت كنيد : تيز دوم تيز دوم تا به سواران برسم نيست شوم نيست شوم تا برِ جانان برسم خوش شدهام خوش شدهام پارهء آتش شدهام خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم خاك شوم خاك شوم تا ز تو سرسبز شوم آب شوم سجده كنان تا به گلستان برسم چون كه فتادم ز فلك ذره صفت لرز كنم ايمن و بىلرز شوم چون كه به پايان برسم كوه ز كوهى برود سنگ ز سنگى بشود پس من اگر آدمىام كمتر از ايشان نشوم