محمد تقي جعفري
8
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
آهن و پولاد و حجر در كف تو موم شود من كه همه موم توام چونك بدينسان نشوم در اين قلمرو روانى است كه دو پديدهء شگفت انگيز به وجود مىآيد ، 1 - شخصيت زنده در تاريخ 2 - آن پديدهاى است كه از نظر علمى هنوز از تفسير صحيح آن محروم هستيم و آن اين است كه اين حالت خود زدايى و تسليم محض و به اصطلاح خود جلال الدين خاك صفت شدن و اراده و اختيار را در مقابل معشوق از دست دادن ، چگونه مىتواند با فعاليت شديد و مثبت روح سازگار شود ؟ اين سؤال براى آن پيش آمده است كه پديدهء تسليم و وابستگى روح يك حالت بازتابى و انفعالى است كه ضد فعاليتهاى مثبت است ، اين همه اظهاراتى كه جلال الدين در بارهء تسليم و هيچ ديدن خود در برابر خدا يا در مقابل روح انسانى شفاف كه براى او دريچهاى براى نظاره به بارگاه ربوبى است ، مىنمايد ، چگونه با آن همه فعاليت علمى و دينى و فلسفى و اخلاقى و عرفانى سازگار گشته است . پاسخ اين سؤال اين است كه اين تسليم و هيچ بينى خود اگر در مقابل يك موضوع طبيعى و عادى بود ، مسلما جز منفى گرايى روح نتيجهاى در بر نداشت ، ولى مىدانيم كه تسليم و هيچ بينى جلال الدين در مقابل خدا و يا روح شفافى است كه راهى براى خدا باز مىكند ، در اين صورت او خود را متصل به منبع فعاليتها و جنبشها و تحولات مىبيند ، لذا فعاليتهاى عادى را انجام مىدهد . اين گونه ارواح استثنائى براى شناخت شگفت انگيزىهاى انسان فنا ناپذير مىنمايد . اگر چه مطالب مثنوى آن قدر كهنه شود كه هيچ انسانى را از نظر محتوا جلب نكند ، ولى آن روح و مغز استثنائى كهنه نخواهد گشت ، زيرا مىتواند همواره نشان دهندهء آن عظمت انسانى باشد كه آسانسور مغزش از توجه بيك رويداد و پديدهء