محمد تقي جعفري
6
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
آن روح گسيخته را جزئى از خود مىداند ، مانند شيشه هاى نازك زير پاى آهنين روح گسيخته كه دايماً به بالا مىرود و پايين مىآيد ريزه ريزه شود و از بين مىرود . اما ، اما گمان نرود كه اين گسيختگى به حالت مطلق مىرسد و با هيچ موضوعى رابطه هاى برقرار نمىكند بلكه - زان كه دلم هر نفسى دنگ خيال تو بود گر طربى در طربم گر حزنى در حزنم تلخ كنى تلخ شوم لطف كنى لطف شوم با تو خوشم اى صنم لب شكر خوش ذقنم اصل تويى من چه كسم آيينهاى در كف تو هر چه نمايى بشوم آيينهء ممتحنم تو به صفت سرو چمن من به صفت سايهء تو چون كه شدم سايهء گل پهلوى گل خيمه زنم بىتو اگر گل شكنم خار شود در كف من ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم دم بدم از خون جگر ساغر خونابه كشم هر نفسى كوزهء خود بر در ساقى شكنم دست برم هر نفسى سوى گريبان بتى تا بخراشد رخ من تا به درد پيرهنم اين سؤال مطرح است كه آيا معشوقى كه فراتر از والاتر از روابط حيات طبيعى و روانى است براى روح جلوه كرده است كه قوانين و اصول و ارزشها را يكى پس از ديگرى يا همه را بيك باره متلاشى و يا به عنوان وسيلهء خدمتش تمام شده به كنار مىگذارد و يا اين كه روح از گسيختگى مطلق كه مساوى خلاء محض است بوحشت مىافتد و چارهاى جز پيدا كردن معشوق و بت و زيبا صنم نمىبيند ؟ يا اين كه چون توجه و گرايش و انجذاب