محمد تقي جعفري

582

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

خواندن خليفه پهلوان را وكنيزك را به او عقد كردن ( ( 4017 ) ) پس به خود خواند آن امير خويش را كشت در خود خشم قهر انديش را ( ( 4018 ) ) كرد با او يك بهانهء دل پذير كه شدستم زين كنيزك من نفير ( ( 4019 ) ) زان سبب كز غيرت ورشك كنيز مادر فرزند دارد صد ازيز ( ( 4020 ) ) مادر فرزند را بس حقهاست او نه در خورد چنين جور وجفاست ( ( 4021 ) ) رشك وغيرت مىبرد خون مىخورد زين كنيزك سخت تلخى مىبرد ( ( 4023 ) ) چون تو جانبازى نمودى بهر او خوش نباشد دادن او را جز به تو ( ( 4024 ) ) عقد كردش با امير او را و داد خشم را وحرص را يك سو نهاد ( ( 4025 ) ) گر بدش سستى ز نرىّ خران بود او را مردى پيغمبران ( ( 4024 ) ) عقد كردش با امير او را و داد خشم را وحرص را يك سو نهاد ( ( 4025 ) ) گر بدش سستى ز نرىّ خران بود او را مردى پيغمبران نيروى نره خرى چيزيست ، مردانگى پيغمبرى چيز ديگر اين همان باعث شرمسارى فكر بشرى است كه دايما گريبان او را گرفته ونمىگذارد سر به بالا ببرد و بالاتر را ببيند . در بارهء هستى مىگويد ، مقصود هستى همان طبيعت وجريانات محسوسى است كه با نيروى زندگى انتخاب شدهء او سر و كار دارد . در بارهء حركت مىگويد ، مقصودش تحولاتى است كه نيروى جديد براى موقعيت تازه ترى در غوطه ور شدن او در خود طبيعى به وجود مىآورد . از هدف زندگى دم مىزند ، تا نيرويى براى تهيهء خور وخواب وخشم وشهوت