محمد تقي جعفري
534
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
وصف ضعف دل وسستى آن صوفى سايه پروردهء مجاهده ناكرده داغ عشق ناكشيده و به سجده و دست بوس عام و به حرمت نظر كردن و به انگشت نمودن ايشان كه امروز در زمانه صوفى اوست غره شدن و به وهم چون معلم كودكان رنجور شدن و با آن وهم كه من مجاهدم مرا در اين راه پهلوان مىدانند با غازيان به غزا رفتن كه به ظاهر نيز هنر بنمايم جهاد را اگر در جهاد اكبر مستثناام جهاد اصغر چه محل دارد . ( ( 3737 ) ) رفت يك صوفى به لشكر در غزا ناگهان آمد قطاريق وغا ( 1 ) ( ( 3738 ) ) ماند صوفى با بنه وخيمهء ضعاف فارسان راندند تا صفّ مصاف ( ( 3739 ) ) مثقلان خاك بر جا ماندند سابقون السابقون در راندند ( ( 3740 ) ) جنگها كرده مظفر آمدند باز گشته با غنايم سودمند ( ( 3741 ) ) ارمغان دادند كاى صوفى تو نيز او برون انداخت نستد هيچ چيز ( ( 3742 ) ) پس بگفتندش كه خشمينى چرا گفت من محروم ماندم از غزا ( ( 3743 ) ) زان به لطف هيچ صوفى خوش نشد كاو ميان غزو خنجر كش نشد ( ( 3744 ) ) پس بگفتندش كه آورديم اسير آن يكى را بهر كشتن تو بگير ( ( 3745 ) ) سر ببرّش تا تو هم غازى شوى اندكى خوش گشت صوفى دل قوى ( ( 3746 ) ) كاب را گر در وضو صدر وشنى است چون كه آن نبود تيمم كردنى است ( ( 3747 ) ) برد آن صوفى اسير بسته را در پس خرگاه تا آرد وفا ( ( 3748 ) ) ماند آنجا دير صوفى با اسير قوم گفتند اى عجب چون شد فقير ( ( 3749 ) ) كافر بسته دو دست او كشتنى است بسملش را موجب تأخير چيست ؟ ( ( 3750 ) ) شخص آمد در تفحص از پىاش ديد كافر را به بالاى وىاش ( ( 3751 ) ) همچو نر بالاى ماده آن اسير خفته همچون شير بالاى فقير ( ( 3752 ) ) دستها بسته همىخائيد او از سر استيزه صوفى را گلو
--> ( 1 ) قطريق آواز وغوغاى جنگ . .