محمد تقي جعفري
461
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 3377 ) ) در عذاب ودرد واشكنجه بُدم كه بجنبد سلسلهء او دم به دم ( ( 3378 ) ) هيچ چاره مىندانستم در آن تا فرو خواند اين مؤذن اين اذان ( ( 3379 ) ) گفت دختر چيست اين مكروه بانگ كه به گوشم آمد اين دو چار دانگ ( ( 3380 ) ) من همه عمر اين چنين آواز زشت هيچ نشنيدم در اين دير وكنشت ( ( 3381 ) ) خواهرش گفتا كه اين بانگ اذان هست اعلام وشعار مؤمنان ( ( 3382 ) ) باورش نامد بپرسيد از دگر آن دگر هم گفت آرى اى قمر ( ( 3383 ) ) چون يقين گشتش رخ او زرد شد وز مسلمانى دل او سرد شد ( ( 3384 ) ) باز رستم من ز تشويش وعذاب دوش خوش خفتم در آن بىخوف خواب ( ( 3385 ) ) راحتم اين بود از آواز او هديه آوردم به شكر ، آن مرد كو ؟ ( ( 3386 ) ) چون بديدش گفت اين هديه بگير چون مرا گشتى مجير ودستگير ( ( 3387 ) ) آنچه كردى با من از احسان و بر بندهء تو گشتهام من مستمر ( ( 3388 ) ) گر به مال وملك و ثروت فردمى من دهانت را پر از زر كردمى ( ( 3389 ) ) هست ايمان شما زرق ومجاز راهزن همچون كه آن بانگ نماز ( ( 3390 ) ) ليك از ايمان وصدق بايزيد چند حسرت بر دل وجانم رسيد ( ( 3391 ) ) همچو آن زن كاو جماع خر بديد گفت آوه زان خر فحل فريد ( ( 3392 ) ) گر جماع اين است كايد از خران در كس ما مىريند اين شوهران ( ( 3393 ) ) داد جمله داد ايمان بايزيد آفرينها بر چنين شاه فريد ( ( 3394 ) ) قطرهء ايمانش در بحر ار رود بحر اندر قطره اش غرقه شود ( ( 3395 ) ) همچو آتش ذرّهاى در بيشه ها كاندران ذرّه شود بيشه فنا ( ( 3396 ) ) چون خيالى در دل شه يا سپاه مىكند در جنگ خصمان را تباه ( ( 3397 ) ) يك ستاره در محمد رو نمود تا فنا شد كفر هر گبر وجهود يك ستاره در محمد شد سطرب تا فنا شد كفر جمله شرق وغرب ( ( 3398 ) ) آنكه ايمان يافت رفت اندر امان كفرهاى باقيان شد در گمان ( ( 3399 ) ) كفر صرف اولين بارى نماند يا مسلمانى و يا بيمى نشاند