محمد تقي جعفري
426
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 3188 ) ) ترك كن اين جبر جمع منبلان تا خبر يا بى از آن جبر چو جان ( ( 3190 ) ) اى كه در معنى ز شب خامشترى گفت خود را چند جويى مشترى ( ( 3191 ) ) سر بجنبانند پيشش بهر تو رفت در سوداى ايشان دهر تو ( ( 3196 ) ) تا كنى مر غير را حبر وسنى خويش را بد خو و خالى مىكنى بيا جبر بافى فلسفه فروشان خود پرور را رها كن ، باشد كه اطلاعى از جبر جانانه به دست بياورى . بيا از مشترى جويى دست بردار ، اين مشتريان كالايى از تو نمىخواهند ، بلكه به خريدارى عمر تو آمدهاند و براى احترام دروغين سر در مقابل تو خم مىكنند و ظرف هستى ترا از سرمايهء هستىات خالى مىكنند و به سراغ ديگرى مىروند . تو شنيدهاى كه گروهى از عظماى فرهنگ بشرى به جبر مىگرايند و اختيار آدمى را منفى مىسازند ، تو هم براى آن كه تن آسايى و خود پرورى خويش را توجيه كنى وضمنا خود را در رديف عظماى فرهنگ بشرى جاى بدهى ، در مجمع تن پروران مىنشينى ومىگويى : آرى ، من هم مدتها انديشيدهام ، كار بشرى هم يكى از معلولات است و هر معلولى از يك علت جبرى صادر مىشود ، پس كار بشرى با اجبار به وجود مىآيد من درست فكر كردهام قضا وقدر الهى است كه سرنوشت بشر را تثبيت كرده است و هيچ اختيارى براى انسانها وجود ندارد .