محمد تقي جعفري
392
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
در بيان آنكه درك وجدانى چون اختيار واضطرار وخشم اصطبار وسيرى وناهار به جاى حس است كه زرد از سرخ بدان فرق كنند وخرد از بزرگ وتلخ از شيرين ومشك از سرگين و درشت از نرم به حس مس و سرد از گرم وسوزان شير گرم وتر از خشك و مس ديوار از مس درخت معلوم كند . پس منكر حس باشد و زياده كه وجدان از حس ظاهرتر است زيرا كه حس را توان بستن ومنع كردن از احساس و بستن راه ومداخل وجدانيات ممكن نخواهد بود والعاقل يكفيه الاشاره ( ( 3022 ) ) درك وجدانى به جاى حس بود هر دو در يك جدول اى عم مىرود ( ( 3023 ) ) نغز مىآيد بر او كن يا مكن امر و نهى وماجراها وسخن ( ( 3024 ) ) اين كه فردا اين كنم يا آن كنم اين دليل اختيار است اى صنم ( ( 3025 ) ) و آن پشيمانى كه خوردى زان بدى ز اختيار خويش گشتى مهتدى ( ( 3026 ) ) جمله قرآن امر و نهى است ووعيد امر كردن سنگ مرمر را كه ديد ( ( 3027 ) ) هيچ دانا هيچ عاقل اين كند با كلوخ و سنگ خشم وكين كند ( ( 3028 ) ) كه بگفتم كه چنين كن يا چنان چون نكرديد اى موات وعاجزان ( ( 3029 ) ) عقل كى حكمى كند بر چوب و سنگ ؟ مرد چنگى چون زند بر نقش چنگ ؟ ( ( 3030 ) ) كاى غلام بسته دست اشكسته پا نيزه برگير وبيا سوى وغا ( ( 3031 ) ) خالقى كاو اختر وگردون كند امر و نهى جاهلانه چون كند ( ( 3032 ) ) احتمال عجز بر حق راندى جاهل وگيج وسفيهش خواندى ( ( 3033 ) ) عجز نبود در قدر ور خود شود جاهلى از عاجزى بدتر بود ( ( 3034 ) ) ترك مىگويد قنق را از كرم بىسگ وبىدلق آب سوى درم ( ( 3035 ) ) وز فلان سو اندر آ هين با ادب تا سگم بندد ز تو دندان و لب ( ( 3036 ) ) تو به عكس آن كنى بر در روى لاجرم از زخم سگ خسته شوى ( ( 3037 ) ) آن چنان رو كه غلامان رفته اند تا سگش گردد حليم ومهرمند ( ( 3038 ) ) تو سگى با خود برى يا روبهى سگ بشورد از بن هر خرگهى ( ( 3039 ) ) غير حق را گر نباشد اختيار خشم چون مىآيدت بر جرم دار