محمد تقي جعفري
393
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 3040 ) ) چون همىخائى تو دندان بر عدو چون همىبينى گناه وجرم از او ( ( 3041 ) ) گر ز سقف خانه چوبى بشكند بر تو افتد سخت مجروحت كند ( ( 3042 ) ) هيچ خشمى آيدت بر چوب سقف هيچ اندر كين او باشى تو وقف ؟ ( ( 3043 ) ) كه چرا بر من زد ودستم شكست يا چرا بر من فتاد وكرد پست او عدوى جان وخصم تن بدست قاصدا در بند خون من بدست ( ( 3044 ) ) كودكان خرد را چون مىزنى چون بزرگان را منزه مىكنى ( ( 3045 ) ) آنكه دزدد مال تو گويى بگير دست و پايش را ببُر سازش اسير ( ( 3046 ) ) و آن كه قصد عورت تو مىكند صد هزاران خشم از تو سرزند ( ( 3047 ) ) ور بيايد سيل ورخت تو برد هيچ با سيل آورد كينى خرد ( ( 3048 ) ) گر بيامد باد ودستارت ربود كى تو را با باد دل خشمى نمود ( ( 3049 ) ) خشم در تو شد بيان اختيار تا نگويى جبريانه اعتذار ( ( 3050 ) ) گر شتربان اشترى را مىزند آن شتر قصد زننده مىكند ( ( 3051 ) ) خشم اشتر نيست با آن چوب او پس ز مختارى شتر بر دست بو ( ( 3052 ) ) همچنين گر بر سگى سنگى زنى بر تو آرد حمله گردى منثنى ( ( 3053 ) ) سنگ را گر گيرد از خشم تو است چون تو دورى وندارد بر تو دست ( ( 3054 ) ) عقل حيوانى چو دانست اختيار اين مگو اى عقل انسان شرم دار ( ( 3055 ) ) روشن است اين ليك از طمع سحور آن خورنده چشم بربندد ز نور ( ( 3056 ) ) چون كه كلى ميل او نان خوردنى است رو به تاريكى كند كه روز نيست ( ( 3057 ) ) حرص چون خورشيد را پنهان كند چه عجب گر پشت بر برهان كند اين مثل بشنو مشو منكر ، بدان اختيار خويش را در امتحان