محمد تقي جعفري

326

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

حكايت مريدى كه شيخ از حرص وضمير او آگاه شد واو را نصيحت كرد بر زبان و در ضمن نصيحت قوت توكل بخشيدش به امر حق ( ( 2841 ) ) شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ سوى شهرى نان در آن جا بود تنگ ( ( 2842 ) ) ترس جوع وقحط در جان مريد هر دمى مىگشت از غفلت مزيد ( ( 2843 ) ) شيخ واقف بود وآگاه ضمير گفت او را چند باشى در زحير ( ( 2844 ) ) از براى غصهء نان سوختى ديدهء صبر وتوكل دوختى ( ( 2845 ) ) تو نهاى زان نازنينان عزيز كه تو را دارند بىجوز ومويز ( ( 2846 ) ) جوع رزق جان خاصان خداست كى زبون همچو تو گيج گداست ؟ ( ( 2847 ) ) باش فارغ تو از آنها نيستى كاندر اين مطبخ تو بىنان نيستى ( ( 2848 ) ) كاسه بر كاسه است وخوان بر خوان مدام از براى اين شكم خواران عام ( ( 2849 ) ) چون بميرى مىدود نان پيش پيش كاى ز بيم بىنوايى كشته خويش ( ( 2850 ) ) تو برفتى ماند نان برخيز گير اى بكشته خويش را اندر زحير بر سر هر لقمه به نوشته عيان كز فلان بن فلان بن فلان ( ( 2851 ) ) هين توكل كن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است ( ( 2852 ) ) عاشق است ومىزند او مول مول كاو ز بىصبريت داند اى فضول ( ( 2853 ) ) گر تو را صبرى بُدى رزق آمدى خويش را چون عاشقان بر تو زدى ( ( 2854 ) ) اين تب ولرزه ز خوف جوع چيست در توكل سير مىتانيد زيست تفسير ابيات شيخ با يكى از مريدانش به سوى شهر رهسپار شده بود كه نان در آنجا بسيار كم بود . بيم جوع وقحط در جان مريد هر لحظه رو به فزونى داشت . شيخ كه از درون او آگاه بود ، از او پرسيد چه دردى است كه سراسر وجودت را فرا گرفته است ؟ آيا غصهء نان است كه ترا به آتش كشيده است ؟ چرا ديدهء صبر وتوكل را بستهاى ؟