محمد تقي جعفري
283
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
ترديد ديده نمىشود . آن چه كه قابل دقت است اين است كه آيا ما مىخواهيم هر موضوع زيبا و خير را كه براى ما لذتى ايجاد مىكند ، جزئى از وجود خود قرار بدهيم ، يا خود را در آن فانى كنيم ؟ مسلما اينطور نيست ، زيرا اگر از ما بپرسند : شما كه زيبايى فوق العاده را در فلان تابلوى نقاشى يا فلان منظرهء طبيعى يا مصنوعى زيبا مىبينيد ، مىخواهيد كه آن موضوع زيبا جزئى از هستى شما باشد يا شما در آن هضم وفانى شويد ؟ اگر ما در مقابل اين سؤال به اين نكته آگاهى داشته باشيم كه پديدهء زيبا يا بى يكى از صدها نيروهاى روانى ما است كه حاجت يا گرايش معينى از روان ما را نشان مىدهد مسلما پاسخ منفى خواهيم داد . بنا بر اين ، عشق كه عبارت است از خود باختن در راه معشوق غير از درك زيبايى و درك كمالهاى نسبى است كه پيرامون ما را احاطه كرده است ، زيرا عشق به مجرد زيبايى و درك كمال هرگز قناعت نمىكند ، بلكه عشق اراده و تصميم به رنگ آميزى خود با معشوق يا خود را در معشوق و يا معشوق را در خود تثبيت كردن است و هيچ يك از زيبايىها وكمالات پاشيده يا گسترده در طبيعت شايستگى خريدارى چنين مطلقى را از انسان ندارند . و اگر بنا باشد كه مجرد درك زيبايى و خير ، عشق را در دنبال داشته باشد ، بايستى دانشمندان زيبا شناسى وفلاسفه بزرگ همه و همه بر صدها زيبا وهزاران خير وكمالها عشق بورزند ، زيرا آنان عمرى را در درك زيبايى و كمال انديشيده وفعاليت مغزى زياد نمودهاند ، در صورتى كه معشوق وتكثر مانند تناقضى است كه قابل جمع نيست . آن چه كه مىتواند مقدمهاى براى عشق حقيقى باشد ، درك زيبايى و كمال و خير است ، نه عشق به زيبايىها وكمالات وخيرات عالم طبيعت ، زيرا به مجرد اين كه عشق به يك موضوع انسانى وطبيعى به وجود آمد ، بازيگرىهاى روانى كه در خواص عشق به معناى معمولى گفتيم ، مانند پشه ومگس كه دور شيرينى را مىگيرند ، به روان