محمد تقي جعفري
259
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
به هيچ عشق ورزيدهاند ، خودشان هم هيچ شدهاند ، آيا نمىتواند نشانى از كيفر دنيوى عشق مجازى را اثبات نمايد ؟ 12 - مسئله ششم - دريغا كه بشر عالىترين فعاليت روانى خود را كه وحدت يا بى است ، در واحدى مستهلك مىنمايد كه تمام هستى او را با خلا رو برو مىسازد غير معشوق ار تماشايى بود عشق نبود هرزه سودايى بود عشق آن شعله است كاو چون برفروخت هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت ماند الا الله باقى جمله رفت شاد باش اى عشق شركت سوز زفت ( 1 ) هين مكش هر مشترى را تو به دست عشق بازى با دو معشوقه بد است ( 2 ) انسان در هيچ حالت روانى مانند حالت عشق نمىتواند ميان اجزاء وپديده ها و روابط عالم هستى به طور عموم وحدتى برقرار كند كه در نتيجه اشكالات وتاريكى تكثرات وتنوعات هستى را بر طرف بسازد . اين تنها عشق است كه همهء اختلافات وتضادها را در يك وحدت عالى در هم مىآميزد وحس وحدت جويى روان را اشباع مىنمايد . زيبايىها با تمام انواعش ، عظمت با تمام اقسامش در ، معشوق متحد مىگردند وزشتىها وپستىها را از ديدگاه انسانى در پهنه هستى محو ونابود مىسازند . بالاتر از اين ، شخص عاشق اگر از دانش وجهان بينى هم برخوردار بوده باشد ، همهء دانشها وجهان بينىها را در يك وحدت عالى به ثمر مىرساند وهمهء آنها را مانند انواع خود موجى از عشق دانسته ومىگويد : يك نكته بيش نيست غم عشق و اين عجب از هر زبان كه مىشنوم نامكرر است حتى عوامل مزاحم عشق را از ديدگاه عاشقى كه عشق مجازىاش به حد نصاب رسيده با ديدهء ترحم مىنگرد ، نه با ديده خصومت .
--> ( 1 ) دفتر پنجم ، ص 288 ب 37 و 38 و 40 . . ( 2 ) دفتر پنجم ، ص 304 ب 6 . .