محمد تقي جعفري

258

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

پس فنا شد عاشق ومعشوق نيز كه نه چيزند وهواهاشان نه چيز ( 1 ) نظامى گنجوى مىگويد : تيرى كه ز شست عشق خيزد بر دست زننده زخم ريزد اى عاشق مجازى ، بنال ، گريه كن ، هر لحظهاى اقيانوس پر از در وگوهر درونت را گل آلود بساز وسپس آن را بشوران ، بسوز وخاكسترت را به باد اسافل اعضاى معشوقت بسپار زبانه بكش ودود از نهادت در آور وساليان گران بهاى عمرت را به پاى ساخته شدهء خيالاتت نثار كن . بسوز وبگداز وانديشه وعقل وقانون ونيك و بد و هست و نيست را به مسخره بگير ، اين همه واقعيات را كه گمان مىكنى در زير پايت محو ونابود شده‌اند ، خيره بر تو مىنگرند و آخر كار هم هر يكى به نوبت خود به سراغت مىآيند و جزئى از هويت بر باد رفته ات را به تو نشان مىدهند . اينها همه كيفرهايى هستند تا بدانى كه عشق آن پديدهء روانى نيست كه شوخى بردار باشد ، چرا ؟ زيرا جان آدمى آن مطلقى است كه شوخى نمىپذيرد . عشق عاليترين پديدهء روحى ما است ، اين حقيقتى است كه هيچ خردمندى در آن ترديد ندارد ، بلكه آنان كه از عشق مىتوانند به خوبى دفاع كنند خردمندانند وبس ، زيرا آنان هستند كه مىدانند نيروى عشق چيست و چه عظمتى را در بر دارد اما آنان مىگويند : به بينيد معشوق كيست ؟ آن يكى در وقت استنجا بگفت كه مرا با بوى جنت دار جفت گفت شيخى خوب ورد آورده اى ليك سوراخ دعا گم كرده اى اين گم كردن سوراخ دعا كيفر حقيقى دارد كه از لذت مجازىاش خيلى بيشتر وجانكاه تر است . اين همه قربانىهاى عشق مجازى كه به قول جلال الدين : چون

--> ( 1 ) دفتر پنجم ، ص 298 ب 62 و 63 . .