محمد تقي جعفري

238

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

آب حيات من است خاك سر كوى دوست گر دو جهان خرّمى است ما وغم روى دوست 17 - متوجه باشيد كه براى چشيدن طعم عشق سراغ ابو حنيفه وشافعى و احمد و مالك واوزاعى وشوكانى وابن حزم وفخر رازى وشيبانى وربيعة الراى نرويد . اينان نمىتوانند با معلوماتى كه دارند از عشق كه ما فوق آن معلومات است اطلاعى به شما بدهند . باز هشيار باشيد كه براى دريافت حقيقت عشق به سراغ فيلسوفان وروان شناسان وروان كاوان هم نرويد ، زيرا اينان كه خود از دريافت حقيقت عشق بهرهاى ندارند ، نمىتوانند شما را در اين مسئله روشن بسازند ، زيرا تنها موقعى كه عقل باشى عقل را دانى كمال عشق باشى عشق را دانى جمال 18 - زندگى عشاق را از علماى زيست شناسى وعلم الاعضاء هم نپرسيد كه دستتان به جايى نخواهد رسيد ، زيرا اينان حيات را يك پديدهء مستمر مىدانند كه موجوديت زنده را اداره مىكند . بحث از سلول وبافتها را با شما در ميان مىگذارند و چيزى را كه نمىتوانند در باره ى آن گفت گويى داشته باشند همان عشق است كه حيات وموت ، آن دو جلوه گاه شگفت انگيز وجود را يكى پس از ديگرى در درون عاشق به وجود مىآورد ، آن هم نه حيات وموت شبيه به يكديگر ، بلكه هر لحظهاى نوعى از حيات ولحظهء ديگر نوعى از مرگ . علتش هم روشن است ، زيرا انسان كه جزئى از هستى است نمىتواند از تنوع هستى كه دايما در حال ارتباط با انسان است ، خود را تجريد كند ، و چون براى عاشق يك نقطهء نظر در هستى مطرح است ، هر جريان وتغييرى كه در رابطهء او با هستى صورت مىگيرد به جهت ، قرار گرفتن هستى در مجراى مثبت ومنفى ، همواره در معرض زندگى و مرگ متنوعى يكى پس از ديگرى قرار مىگيرد