محمد تقي جعفري
230
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
چون كه با معشوق گشتى همنشين دفع كن دلاله گان را بعد از اين ( 1 ) آن چه ارزد صيد را عشق است وبس ليك او كى گنجد اندر دام كس ( 2 ) تو به يك خوارى گريزانى ز عشق تو به جز نامى چه مىدانى ز عشق عشق را صد ناز واستكبار هست عشق با صد ناز مىآيد به دست ( 3 ) ترس مويى نيست اندر پيش عشق جمله قربانند اندر كيش عشق ( 4 ) عاشق آن ليلى كور وكبود ملك عالم پيش او يك تره بود ( 5 ) بنده دام خلعت وادرار جوست خلعت عاشق همه ديدار اوست شد چنين شيخى گداى كو به كو عشق آمد لا ابالى اتقوا ( 6 ) زين گذر كن پند من بپذير هين عاشقان را تو به چشم عشق بين ( 7 ) پوز بند وسوسه عشق است وبس ور نه كى وسواس را بسستست كس عاشقى شو شاهد خوبى بجو صيد مرغابى همىكن جو به جو ( 8 ) آن زمان چون عقلها درباختند بر رواق عشق يوسف تاختند عشق بُرّد بحث را اى جان وبس كاو ز گفت وگو شود فرياد رس حيرتى آمد ز عشق آن نطق را زهره نبود كه كند او ماجرا ( 9 ) نيست آگه آن كشش از جرم و داد ليك بس جادوست عشق واعتقاد زان كه عشق افسون خود بر بود و رفت ماند خاكستر چو آتش رفت تفت ( 10 )
--> ( 1 ) دفتر سوم ، ص 248 ب 64 . . ( 2 ) دفتر پنجم ، ص 285 ب 50 . . ( 3 ) دفتر پنجم ، ص 298 ب 19 ، 20 . . ( 4 ) دفتر پنجم ، ص 415 ب 64 . . ( 5 ) دفتر پنجم ، ص 325 ب 33 . . ( 6 ) دفتر پنجم ، ص 325 ب 33 . . ( 7 ) دفتر پنجم ، ص 326 12 . . ( 8 ) دفتر پنجم ، ص 333 ب 54 . . ( 9 ) دفتر پنجم ، ص 333 ب 60 و 63 و 64 . . ( 10 ) دفتر پنجم ، ص 334 ب 16 و 29 . .