محمد تقي جعفري
227
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
4 - خواص ولوازم عشق به معناى عمومى آن نى حديث راه پر خون مىكند قصه هاى عشق مجنون مىكند ( 1 ) جمله معشوق است وعاشق پرده اى زنده معشوق است وعاشق مرده اى چون نباشد عشق را پرواى او او چو مرغى ماند بىپر واى او ( 2 ) عشق خواهد كاين سخن بيرون بود آينه غمّاز نبود چون بود ؟ عاشقى پيداست از زارى دل نيست بيمارى چو بيمارى دل ( 4 ) با خودى تو ليك مجنون بىخود است در طريق عشق بيدارى بد است ( 5 ) هر كه عاشق ديديش معشوق دان كاو به نسبت هست هم اين وهم آن ( 6 ) لفظ جبرم عشق را بىصبر كرد و آن كه عاشق نيست حبس جبر كرد ( 7 ) عشق شنگ بىقرار بىسكون چون در آرد كل تن را در جنون ( 8 ) هر چه گويد مرد عاشق ، بوى عشق از دهانش مىجهد در كوى عشق ( 9 ) آن چه معشوق است صورت نيست آن خواه عشق اين جهان خواه آن جهان آن چه بر صورت تو عاشق گشته اى چون برون شد جان چرايش هشته اى صورتش برجاست اين سيرى ز چيست ؟ عاشقا ، وا جو كه معشوق تو كيست ؟ آن چه محسوس است اگر معشوقه است عاشقستى هر كه او را حس هست چون وفا آن عشق افزون مىكند كى وفا صورت دگرگون مىكند ؟ نغز علم افزود كم شد پوستش زان كه عاشق را بسوزد دوستش گفت معشوق اين اگر بهر من است گاه وصل اين عمر ضايع كردن است ( 10 )
--> ( 1 ) دفتر اول ، ص 2 ب 13 . . ( 2 ) دفتر اول ، ص 3 ب 1 و 2 . . ( 4 ) دفتر اول ، ص 4 ب 50 . . ( 5 ) دفتر اول ، ص 11 ب 5 . . ( 6 ) دفتر اول ، ص 36 ب 54 . . ( 7 ) دفتر اول ، ص 31 ب 42 . . ( 8 ) دفتر اول ، ص 57 ب 28 . . ( 9 ) دفتر اول ، ص 58 ب 32 . . ( 10 ) دفتر دوم ، ص 90 ب 23 ، 24 ، 25 ، 26 ، 27 . .