محمد تقي جعفري
203
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 2662 ) ) چون تو را وهم تو دارد خيره سر از چه گردى گرد وهم آن دگر ( ( 2663 ) ) عاجزم من از منىّ خويشتن چه نشينى بر منى تو پيش من تو كه هنوز گرفتار سرگردانىهاى اوهام خويشتنى ، براى چه پيرامون توهمات ديگران مىگردى ؟ اولا « من » خويش را تعيين واصلاح كن ، سپس به انديشهء شناخت واصلاح « من » ديگران باش . مگر نمىدانى كه ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش ؟ خشك ابرى كه شود زآب تهى نايد از وى صفت آب دهى چه مىشد اگر غرق شدگان گرداب هولناك اوهام ، رهبرى فكرى وروحى مردم را كنار مىگذاشتند و به نجات خويشتن از آن گرداب هولناك مىانديشيدند ؟ چه مىشد اگر سرگشتگان بيابان بىسر و ته من زمانى به خود مىآمدند و دست از ريش وسبل وگريبان مردم بر مىداشتند و من خود را در مىيافتند وسپس به من ديگران مىپرداختند ؟ اين عظمتى است كه از هر كسى ساخته نيست ، زيرا بايستى اولا به ابهام انگيز بودن وسرسام گويىهاى خود در بارهء اوهام و خود يا بى خويشتن پى ببرند ، سپس در صدد معالجهء بيمارى خود در آيند . كيست كه چنين احتمالى را در خود روا بدارد و پيش از همه در صدد رفع بدبختىهاى خود در آيد . هر چه كه در سرگذشت بشرى مىانديشيم ، تاريخ بشرى را پر از مدعيان دانش و انسان شناسى و انسان سازى مىبينيم ، هر چه كه عميقتر مىنگريم به دسته دسته ، وهزاران هزاران قهرمان انسانى بر مىخوريم كه صحنهء تاريخ را اشغال كردهاند ، ولى