محمد تقي جعفري
164
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
حكايت آن مخنث وپرسيدن لوطى از او در حالت لواطه كه اين خنجر از بهر چيست ؟ گفت از بهر آن كه اگر كسى با من بد انديشد شكمش بشكافم لوطى بر سر او آمد وشد مىكرد ومىگفت : الحمد لله كه من با تو بد نينديشم بيت من بيت نيست اقليم است هزل من هزل نيست تعليم است ان الله لا يستحيى ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها اى فما فوقها فى تغيير النفوس بالانكار ما ذا أراد الله بهذا مثلا و آن كه جواب فرمايد كه اين خواستم يضل به كثيراً ويهدى به كثيراً كه هر فتنه همچون ميزان است بسيار از او سرخ رو شوند وبسيار بىمراد گردند ولو تأملت فيه قليلا لوجدت من نتايجه الشريفة كثيراً فهم من فهم والله الملهم والسلام ( ( 2498 ) ) در ميانش خنجرى ديد آن لعين پس بگفت اندر ميانت چيست اين ( ( 2499 ) ) گفت آن كه با من ار يك بد منش بد بينديشد بدرّم اشكمش ( ( 2500 ) ) گفت لوطى حمد لله را كه من بد نينديشيدهام با تو به فن ( ( 2501 ) ) چون كه مردى نيست خنجرها چه سود چون ندارد دل ندارد سود خود ( ( 2502 ) ) از على ميراث دارى از مسيح كو لب ودندان عيسى اى قبيح ؟ ( ( 2504 ) ) كشتى سازى ز توزيع وفتوح كو يكى ملَّاح كشتى همچو نوح ( ( 2505 ) ) بت شكستى گيرم ابراهيموار كو بت تن را فدا كردن به نار ؟ ( ( 2506 ) ) گر دليلت هست اندر فعل آر تيغ چوبين را به دو كن ذو الفقار ( ( 2507 ) ) آن دليلى كاو تو را مانع شود از عمل آن نقمت صانع شود ( ( 2508 ) ) خايفان راه را كردى دلير از همه لرزانترى تو زير زير ( ( 2509 ) ) بر همه درس توكل مىكنى در هوا تو پشه را رگ مىزنى ( ( 2510 ) ) اى مخنث پيش رفته از سپاه بر دروغ ريش تو گيرد گواه