محمد تقي جعفري
118
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
تشبيه كردن قطب كه عارف و اصل است در اجرى دادن خلق از قوت رحمت و مغفرت بر مراتبى كه حقش الهام دهد وتمثيل اجراى خوار كه ددان باقى خوار وپند بر مراتب قرب ايشان بشير نه قرب مكانى بلكه قرب صفتى وتفاصيل اين بسيار است واللَّه الهادى ( ( 2339 ) ) قطب شير وصيد كردن كار او باقيان اين خلق باقى خوار او ( ( 2340 ) ) تا توانى در رضاى قطب كوش تا قوى گردد كند صيد وحوش ( ( 2341 ) ) چون برنجد بىنوا مانند خلق كز كف قطب است چندين رزق حلق ( ( 2342 ) ) زان كه وجد خلق باقى خوار اوست اين نگه دار ار دل تو صيد جوست ( ( 2343 ) ) او چو عقل و خلق چون اعضاى تن بستهء عقل است تدبير بدن ( ( 2344 ) ) ضعف قطب از تن بود از روح نى ضعف در كشتى بود در نوح نى ( ( 2345 ) ) قطب آن باشد كه گرد خود تند گردش افلاك گرد او بود ( ( 2346 ) ) ياريى ده در مرمّه كشتىاش گر غلام خاص و بنده گشتىاش ( ( 2347 ) ) ياريت در تو فزايد نى در او گفت حق ان تنصروا الله ينصروا ( ( 2348 ) ) همچو روبه صيد گير وكن فديش تا هزاران در عوض گيرى تو بيش ( ( 2349 ) ) روبهانه باشد آن صيد مريد مرده گيرد صيد كفتار مريد ( ( 2350 ) ) مرده پيش او كشى زنده شود چرك در پاليز روينده شود ( ( 2351 ) ) گفت روبه شير را خدمت كنم حيله ها سازم ز عقلش بركنم ( ( 2352 ) ) حيله وافسونگرى كار من است كار من دستان و از ره بردن است ( ( 2353 ) ) از سر كُه جانب جو مىشتافت آن خر مسكين لاغر را بيافت ( ( 2354 ) ) پس سلامى گرم كرد و پيش رفت پيش آن ساده دل درويش رفت ( ( 2355 ) ) گفت چونى اندر اين صحراى خشك در ميان سنگلاخ و جاى خشك ؟ ( ( 2356 ) ) گفت خر گر در غمم ور در ارم قسمتم حق كرد و من زان شاكرم ( ( 2357 ) ) شكر گويم دوست را در خير وشر زان كه هست اندر قضا از بد بتر ( ( 2358 ) ) چون كه قسام اوست كفر آمد گله صبر بايد صبر مفتاح الصله