محمد تقي جعفري

10

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

مىگويد : رفتن اين آب فوق آسياست رفتنش در آسيا بهر شماست چون شما را حاجت طاحون نماند آب را در جوى اصلى باز راند ناطقه سوى زبان تعليم راست ور نه خود اين آب را جويى جداست مىرود بىبانگ و بىتكرارها تحتها الانهار تا گلزارها بيت آخرى همان جهش بما فوق انديشهء منطقى قانونى را به خوبى مىنماياند كه پس از بيان غير قابل تكرار بودن پديده هاى روانى كه يك مسئلهء علمى است پيوستگى آنها را به ابديت با زيباترين بيان باز گو مىكند . موقعى كه در صدد بيان آكل و مأكول بودن اجزاى هستى است مىگويد : باز خاكى را ببخشد حلق و لب تا گياهش را خورد اندر طلب چون گياهش خورد حيوان گشت زفت گشت حيوان لقمهء انسان و رفت باز خاك آمد شد اكَّال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر تا اين جا جلال الدين يك جريان طبيعى را كه براى همه قابل مشاهده است بيان مىكند و ناگهان لحن كلام عوض مىشود و مىگويد : ذره ها ديدم دهانشان جمله باز گر بگويم خردشان گردد دراز مىبينيم كه جلال الدين پس از ابيات فوق به اين رشته از تفكر نمىپردازد كه بگويد : چون همهء موجودات طبيعى در حالت تكاپو يكديگر را مىخورند و جمعى پيروز و گروه ديگر از بين مىروند ، لذا اصول و مبادى اين موجودات طبيعى هم كه اجزا و ذرات كوچك ( اتمى ) هستند ، پس اين خوردن و خورده شدن در همان اصول و مبادى هم جريان دارد . گويى اين استدلال و پى بردن از مقدمه به نتيجه در پايين مىماند و جلال الدين جهش پيدا مىكند و مىگويد :