محمد تقي جعفري

35

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

ديد درويش پشت گردن پهن و صاف دارد ، آرزو كرد كه يك سيلى به پشت گردن او بنوازد . عمل به اين آرزو را با توصيهء طبيب بدون مانع ديد ، زيرا طبيب وى گفته بود : از هيچ چيز پرهيز مكن چون زدش يك سيلى آمد در طراق گفت صوفى هى هى اى قواد عاق خواست صوفى تا دو سه مشتش زند سبلت و ريشش يكايك بر كند ليك او را خسته و رنجور ديد بس ضعيف و زار و زرد و عور ديد رنج دق از وى بر آورده دمار ديد او را سخت رنجور و نزار حالا درويش چكار كند ؟ اگر مشتى به او بزند ، او يقيناً خواهد مرد . اين انسان بىچاره با اين همه ضعف و جان كندنش به ستمگرى و بيدادگرى هم عشق مىورزد او بجاى اين كه از مطرود شدنش رنج ببرد و در فكر نجات خود باشد هنوز عاشق زنجيرهاى نفس حيوانى خويش است ، در عين حال مىخواهد دستى از آن زنجير در آورد و سيلى بر گونه و قفاى هم نوعان خود هم بنوازد چرا ؟ براى اين كه در درون خود احساس مىكند كه هيچ مانع و رادعى براى او وجود ندارد و نبايد از هيچ چيز پرهيز كند بدينسان مردم به دنبال يكديگر افتاده به خيال آزادى موهوم قفاهاى يكديگر را مىآزارند و نمىدانند كه دنبال خود آنان كسان ديگر نيز مىرسند و سيلى به پشت گردنشان خواهند نواخت . عظمت اين تشبيه و تمثيل در اين است كه گروهى از تبه كاران مانند آن بيمار با شنيدن اين كه مىتوانند آزاد باشند ، گمان مىكنند كه مىتوانند همهء معاصى و ستمگرىها را مرتكب شوند و كمترين نتيجهء زشتى هم به سراغشان نيايد نمىدانند كه اولًا هيچ پديدهء ناشى از احساس آزادى نمىتواند مانند پديده هاى اجبارى بىنتيجه باشد . شما خواه با اجبار كبريت را شعله ور سازيد و به انبار بنزين بياندازيد و يا با اختيار اين كار را انجام بدهيد ، بالاخره نتيجه در هر دو حالت شعله ور شدن انبار بنزين است .