محمد تقي جعفري
542
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
تفسير ابيات بالاخره آن عاشق خونابه ريز با دلى پر از تپش ، گرم و تيز رهسپار بخارا گشت ريگهاى خشن آمو در زير پايش مانند پرنيان لطيف و آب پهناور جيحون چون جويبار باريك براى او جلوه مىكرد . ( 1 ) آن بيابان بىآب و علف چون گلستان سر سبز و خرم پيش پايش گسترده و او خود گاهى مانند كسى كه بوى گل مستش كند از خنده بر زمين مىافتاد . آرى ، جايگاه قند سمرقند است ، اما لبان آن عاشق دلباخته قند شيرين را كه طعم جان براى او داشت از بخارا يافته بود ، هنگامى كه سياهى و شبح بخارا را ديد ، در لابلاى تاريكىهاى اندوهش نقطهء سفيدى پديد آمد و ساعتى بىهوش بر زمين افتاد و عقلش در گلستان راز عشق به پرواز در آمد . آن گاه با بخارا آن كوى روح افزاى محبوبش به گفتگو در آمد و گفت : ( ( 3864 ) ) اى بخارا عقل افزا بوده اى ليك از من عقل و دين بربوده اى هم اكنون احساس مىكنم كه چونان هلال زرين و درخشان گشتهام ، چرا هلال نباشم ، من كه در جستجوى بدر فروزانم . من در اين آستانه عشق جوياى صدر با عظمت وصالم . عاشق در آن موقع بىهوش افتاده بود و جمعى به دورش گرد آمدند و : بر سر و رويش گلابى مىزند اين گلاب پاشى بر سر و صورت را ، محبت و انجام وظيفه مىدانستند و چنين مىپنداشتند كه اين گلاب ، بىهوشى روح او را به هشيارى و آگاهى تبديل خواهد
--> ( 1 ) اين مضمون را رودكى در تحريك امير سامانى به سوى بخارا چنين گفته است : بوى جوى موليان آيد همى * ياد يار مهربان آيد همى در سپيده دم نسيم مشك بوى * كاروان در كاروان آيد همى ريگ آمو و ان درشتىهاى او * زير پايم پرنيان آيد همى رود جيحون با همه پهناورى * خنگ ما را در ميان آيد همى .