محمد تقي جعفري
543
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
ساخت آرى ، آنان حق داشتند زيرا ، از گلاب عشق او غافل بدند آن عاشق پاك باخته از بوهاى معمولى بىهوش نگشته بود بلكه عطر جان فزاى نهانى عشق به مشامش غارت زده و او را از خود ربوده بود . اما تو ، تو اسير امواج خاكى طبيعت و تو افسردهء ناهشيار ، شايسته استشمام آن دم و عطر نيستى ، تو اگر چه در ظاهر شباهتى با نى دارى ، اما نيشكر پر از قند نمىباشى تو همان مغرور عقل محدودى و سراسر وجود و خود را در فراز و نشيب تعقل تباه ساخته ، از آن لشكريان نهايى سرور هستى غافل و بىخبرى . اين سخن هم پايان ندارد ، بگذار و زود بگذر تا آن جوان دلباخته رهسپار بخارا گردد .