محمد تقي جعفري

526

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

گسترده در زير فضاى لاجوردين ، اشكهايم را در خود فرو بر ، زيرا كه زمان هجران به پايان رسيده و لحظات وصال به سراغم آمده است . و تو اى ، نفس عزيزم از اين آبشخور كه كاملًا صاف و زلال گشته است ، آبى بياشام . مرحبا به قدوم مبارك تو ، اى روزگار سرور و عيد مباركم . و اى صبا ، تو در اين لحظات چه خوش مىوزى ، و جان عاشقم را نوازش مىدهى . آن گاه عاشق صدر جهان رو به دوستان كرده . با همهء آنان وداع نموده و گفت : به سوى آن صدر مىروم كه سرور و مطاوع من است زيرا بيش از اين شكيبايى در من نمانده است : - ( ( 3805 ) ) دمبه دم در سوز بريان مىشوم هر چه بادا باد آن جا مىروم اگر هم قواى درونىام حركت به سوى معشوق را مشكل بداند و مانند سنگ خارا مرا از حركت باز بدارد ، در جان كه عزم راستين به بخارا ، آن كوى معشوق نموده است ، اثرى نخواهد كدر ، آن جا مسكن يار و شهر معشوق من است و عاشق را جز جايگاه معشوق وطنى وجود ندارد و اين است معناى حب الوطن من الايمان .