محمد تقي جعفري

527

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

پرسيدن معشوقى از عاشق غريب خود كه از شهرها كدام شهر را خوشتر يافتى و انبوه تر و محتشمتر و پر نعمتتر و گشادتر ( ( 3808 ) ) گفت معشوقى به عاشق كاى فتى تو به غربت ديده‌اى بس شهرها ( ( 3809 ) ) پس كدامين شهر از آنها خوشتر است ؟ گفت آن شهرى كه در وى دل بر است ( ( 3810 ) ) هر كجا باشد شه ما را بساط هست صحرا اگر بود سمّ الخياط ( ( 3811 ) ) هر كجا يوسف رخى باشد چو ماه جنت است آن گر چه باشد قعر چاه با تو دوزخ جنّت است اى جان فزا با تو زندان گلشن است اى دل ربا شد جهنم با تو رضوان نعيم بىتو شد ريحان و گل نار جحيم هر كجا تو با منى من خوش دلم ور بود در قعر گورى منزلم خوشتر از هر دو جهان آن جا بود كه مرا با تو سر و سودا بود بس دراز است اين سخن وز انتظار عاشق صدر جهان شد اشكبار تفسير ابيات معشوقى به عاشق خود مىگويد : تو به غريبها رفته و شهرهاى زيادى ديده‌اى در ميان آنها كدامين شهر زيباتر و خوشتر است ؟ عاشق پاسخ مىدهد : زيباترين و بهترين شهرها همان جاست كه معشوق آدمى در آن مسكن دارد ، در هر كجا كه بساط معشوق گسترده شده است ، جايگاهى است بس فراخ ، اگر چه به قدر سوراخ سوزن بوده باشد . در هر كجا يوسف صورتى مانند ماه بدرخشيد بهشت برين خواهد بود . گر چه در ته چاه باشد اى معشوق روح افزاى من ، دوزخ با آن زبانه هاى سر به فلك كشيده براى من كه دمساز تو هستم ، فردوس برين است ، همان زندان مرگزاى دل رباى نازنينم ، براى من گلشنى است بس زيبا و خرّم ، دوزخ آن جايگاه تباه كننده با وجود تو براى من رضوان و بىوجود تو ريحان و گل گلشن آتش دوزخ است كه نابودم