محمد تقي جعفري
445
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
بيان آن كه هر چه غفلت و غم و كاهلى و تاريكى است همه از تن است كه ارضى است و سفلى ( ( 3566 ) ) غافلت از تن بود چون تن روح شد بيند او اسرار را بىهيچ بد ( ( 3567 ) ) چون زمين برخاست از جوّ فلك نى شب و نى سايه ماند لى و لك ( ( 3568 ) ) هر كجا سايه است و شب يا سايگه از زمين باشد نه از خورشيد و مه ( ( 3569 ) ) دود پيوسته هم از هيزم بود كى ز آتشهاى مستنجم بود ( ( 3570 ) ) وهم افتد در خطا و در غلط عقل باشد در اصابتها فقط ( ( 3571 ) ) هر گرانى و كسل خود از تن است جان ز خفت جمله در پرّيدن است ( ( 3572 ) ) روى سرخ از كثرت خونها بود روى زرد از جنبش صفرا بود ( ( 3573 ) ) رو سفيد از قوّت بلغم بود باشد از سودا كه روى ادهم بود ( ( 3574 ) ) در حقيقت خالق آثار اوست ليك جز علت نبيند اهل پوست ( ( 3575 ) ) مغز كاو از پوستها آواره نيست از طبيب و علت او را چاره نيست ( ( 3576 ) ) چون دوم بار آدمى زاده بزاد پاى خود بر فرق علتها نهاد ( ( 3577 ) ) علت اولى نباشد دين او علت اخرى ندارد كين او ( ( 3578 ) ) مىپرد چون آفتاب اندر افق با عروس صدق و صفوت بر نتق ( ( 3579 ) ) بلكه بيرون از افق وز چرخها بىمكان باشد چو ارواح و نهى ( ( 3580 ) ) اين عقول ما چو سايهاى عمو مىفتد از هر طرف بر پاى او تفسير ابيات پس بايد بدانى كه اين همه جهل و غفلت از مقتضيات بدن مادى تو بود . در آن هنگام كه بدن به جهت تابش انوار روح صيقلى و روشن گردد ، ناچار همه اسرار را درك خواهد كرد . بدن آدمى مانند كرهء زمين است كه اگر از فضاى اين منظومهء شمسى بر كنار شود نه شبى وجود دارد و نه سايهاى ، زيرا در هر جا كه سايه و سايه بانى مىباشد ، ناشى از خود زمين است نه از خورشيد و ماه كه اجسام نورانى هستند . ( 1 ) اين
--> ( 1 ) مثال خورشيد به مقصود جلال الدين نزديكتر است از مثال ماه ، زيرا نور ماه هم مانند زمين اكتسابى است . .