محمد تقي جعفري

446

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

هيزم است كه اجزاء دود را از خود منتشر مىسازد و گر نه خود آتش كه دودى ندارد اين توهمات و خيالات آدمى است كه انسان را در خطا و غلط غوطه ور مىسازد نه نيروى الهى عقل كه همواره بحقايق اصابت مىكند . هر سنگينى و كسالت و پژمردگى كه وجود انسانى را فرا مىگيرد مربوط به بدن مادى است زيرا جان انسانى سبكبال و همواره در حال پرواز است . سرخى روى از زيادى خون و زردى روى ناشى از افزايش صفراء است ، سفيدى رو مربوط به ماده بلغمى و تيرگى صورت معلول زيادى سودا است . [ اين مواد چهارگانه ( صفرا - سودا - بلغم - خون ) را در طب قديم اخلاط اربعه مىگفتند ، مانند عناصر اربعهء جهان طبيعت كه امروز از نظر تشريح و پزشكى جديد و اكتشاف بيش از صد عنصر ، مورد پذيرش نيست ] درست است كه آثار مزبور از نمودهاى كالبد مادى است و اهل ظاهر جز همين علل و معلولات رو بنايى چيز ديگرى را نمىبينند ، اما در حقيقت خالق همهء آثار خود اوست . اين مغزهاى شير خوارهء طبيعت كه نتوانسته است خود را از پوستها و نمودهاى بىاساس جدا كند ، چاره‌اى جز گرويدن به طبيب و مطرح كردن علل ندارد . بدين سان زندگى اين مغزها در چهار چوبهء اين مشاهدات صورى اسير و گرفتار سپرى خواهد شد . ولى - ( ( 3576 ) ) چون دوم بار آدمى زاده بزاد پاى خود بر فرق علتها نهاد براى او ديگر علل پيشين وجود ندارد . او كارى با علت پيشين كه نخستين علت گفته مىشود ندارد ، زيرا اين كلمات و مفاهيم جز نوسانات گمراه كننده در مغز چيز ديگرى نتيجه نمىدهد . همچنان علت پسين كه حالت نزولى علل است براى او ناگوار جلوه نخواهد كرد . اين ارواح رشد يافته مانند آفتاب در آفاق هستى به پرواز در مىآيند و با عروس صدق و صفا در سرا پردهء فوق طبيعت هم آغوشند . بلكه اينان بالاتر از آفاق و از چرخ گردون گام فراتر مىنهند و هيچ مكانى نمىتواند آنان را در خود محصور بگرداند ، مانند خود ارواح و عقول مجرده . اين عقول جزئى و تجربى ما مانند سايه هايى بر پاى آن پرواز كنندگان ملكوتى مىافتند .