محمد تقي جعفري

419

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

كشيده و به تمامى آن زندگان كه مهياى خواب بودند ، مىگستراند ، اختران آسمان مانند هميشه در درياى پهناور فضا با آرامش مخصوص به خود مشغول شناورى بودند و بخستگى اولاد آدم از تلاشهاى طاقت فرسا بهت زده لبخندهاى مرموزى مىزدند كشتكاران روانهء كوخهاى محقر خود گشته و صداى كاروان رهروان نيز به شماره افتاده مانند صداى خود كاروانيان به خاموشى مىگراييد . حتى دلباختگان هم از پريدن در فضاى بىكران خيالات خسته شده ، سر ببالش سكوت مىنهادند . ولى پرده هاى ظلمانى عالم ماديات ، همچنان از مقابل چشمان على عليه السلام بر كنار بود » . آرى ، لحظات دل افروز شب تاريك از راه رسيده و ساعتهاى هيجان روحانى على عليه السلام را اعلام مىكرد . گاهى با دقت بمحاسبهء نفس خود مىپرداخت ، ساعتى در بيابانهاى كوفه در دل تاريك شب در حالت تفكر سير مىكرد و گاهى از مقابل كوى يتيمان و بيوه زنان و دردمندان مىگذشت تا ببيند آيا آنان هم با دلى آسوده سر ببالش استراحت نهاده‌اند ؟ گاهى مناجات شبانگاهىاش بر در و ديوار مسجد كوفه طنين ابديت مىانداخت . لحظه هاى محدودى هم از راه ترحم به ناله هاى اعضاء رنج ديده و خستهء خود ، ديده گان حق بين خود را از خيره شدن به روى تبه كاران مىبست . و همچنان چشم و گوش و قلب زنده ها از انسان و چهار پايان و مرغ و مور در خواب عميق فرو رفته بود كه قلب هميشه بيدار على عليه السلام ، چشمان او را بار ديگر بكشت گاه دنيا باز مىگرداند . جاى بسى شگفت بود كه نسيم سحرگاهى كه گويى حتى كوه ها و دره ها و جنگلها و ستارگان را هم با غمزه هاى لطيف خود بخواب فرو برده بود ، دامن كشان بسراغ على عليه السلام مىآمد و به گمان اين كه دم سردش در دل آتشين على اثرى خواهد بخشيد ، اعضاء رنج ديده على عليه السلام را نوازش مىداد ، شايد كه بتواند آفتاب دل مشتاق او را چند لحظه در مغرب خواب ، از طلوع باز دارد تا صبح صادق طلوع كند .