محمد تقي جعفري
420
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
وه چه فكر خامى مگر نمىدانست كه ؟ - فجر تا سينهء آفاق شكافت چشم بيدار على خفته نيافت چرا على عليه السلام با تاريكى شب الفت نگيرد ؟ در صورتى كه كاسهء آب حيات جاودانى را در سحر گاه شب تاريك بسر كشيده است . آن شب هم مانند ساير شبها وضو گرفته و كمر ليف خرمايى خود را براى مسافرت جاودانى بميان بست . قدمهايى كه بر مىداشت شبيه به قدمهاى شبهاى گذشته نبود . نه تنها آن حيوانات بناله در آمدند كه هميشه از نسيم حركت دامنهاى وصله خوردهء على عليه السلام بهيجان مىآمدند ، نه تنها از در و ديوار مسير خود سلامهاى آخرين وداع بگوشش مىرسيد ، بلكه فضاى لاجوردين با ستارگانش كه ميلياردها حوادث ديده و خم به ابرو نياورده بودند ، با حالت رقت بارى على عليه السلام نگران بودند . على عليه السلام هم با چشمان درخشنده به سوى آنها مىنگريست ، گويى آهسته آهسته ميان دو لبانش زمزمهاى داشت : من هم اكنون قصد شركت در سير كاروانيانى دارم كه دسته دسته از اين كهنه سراى خاكى گذشته و رخت خود را در منزلگه ابديت گستردهاند . تو اى خيمه مينا رنگ تو اى گوژ پشت نيلگون با آن ستارگان بىشمارت نه بر حال آنان قطرهء اشكى نثار كردى و نه انتظار مراجعت آنها را كشيدى . حق بجانب تست ، زيرا هر چه كه از اين انسان تبه كار در دفتر خود ثبت كردهاى ، نمىتوانى بدون شرمندگى در آنها نظر كنى . اكنون براى اين كه آيندگان » تبه كاريهاى خود را بنام تو ثبت نكنند و شما گردندگان فرمانبر مطلق را مقصر ندانند ، قدمهايى را كه هم اكنون بر مىدارم و رو به پيشگاه با عظمت تكليف مىروم ، براى رو سفيدى و تبرئه خود در اوراق يادداشت كهنسالت ثبت نما و صورتى از آخرين تير تركش كه در دفاع از تكليف رها مىكنم به صفحه مينا رنگ خود نقش كن