محمد تقي جعفري

398

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

بر نيامده‌اند . اكنون ارزش علمى و فلسفى آن جملهء مختصر را كه على عليه السلام آن يگانه پيروز بر زندگى و مرگ فرموده است آشكار مىگردد . « كم اطردت الايام ابحثها عن مكنون هذا الامر ، ابى الله ألا أخفاءه . هيهات علم مخزون » ( 1 ) ( بسا روزگار از حقيقت مرگ تفتيش و بررسى نمودم ، مشيت الهى آن را پنهان داشته است [ دور است تفكرات از شناسايى آن ] مرگ از معلومات مخفى و مخزون است . ) 5 - تسليتى كه اپيكور در باره غوغاى سرانجام به پيروانش مىداد اپيكور و اپيكوريان ديروز و امروز مانند آن مشاطه‌اى كه عروس را براى داماد تزيين مىكند و خود از آن محروم است براى مرگ خط و خال زيبايى مىكشد و اولاد آدم را از واهمه و هراس آخرين ساعت زندگى آسوده خاطر مىسازد . اپيكور چنين مىگفت : چرا از مرگ مىترسيد ؟ ترس از مرگ كودكانه است ، زيرا تا احساس هست مرگ نيست و تا مرگ فرا رسد احساسى در كار نيست . اپيكور با اين يك مصرع شعر در عبارت فلسفه كه به احتمال قوى براى باز كردن راه فرار از احساس تكليف و انجام وظيفه سروده است ، آواز خوانى آن كودك را به ياد مىآور كه در شب تاريك سر انگشتهاى خود را با فشار زيادى به گوش خود نهاده و نفس زنان مىدود و مىخواند و شايد هم تصادفا اين شعر را بخواند : منم آن پيل دمان و منم آن شير يله نام من بهرام گور و كنيتم بو جبله يا اگر بخواهيم مقدارى جدىتر صحبت كنيم مىگوييم : عبارت مزبور اپيكور شبيه به خوش گذرانىها و بازىهاى كودكانه‌اى است كه پنجاه و شصت ساله هاى

--> ( 1 ) نهج البلاغه ، ج 2 ص 45 . .