محمد تقي جعفري
373
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
رعب آور خود را در گوشم تكرار مىكند ، همچنان با آهنگ مرموز و مودبانه ، ولى با ابهت خود سخن مىگويد ، مىگويد وقت رفتن فرا رسيده است . اى صدايى كه از آسمان خاموشى آمدهاى و مرا به تسليم و رضا مىخوانى ، مىدانم كه وقت رفتن فرا رسيده ، اما براى خدا بگذار اندكى ديگر ديده در ديدهء خورشيد فروزان دوزم و جلوهء عشق و اميد را در آن بنگرم ، بگذار روزى چند بفكر خود باشم ، روزى چند با گذشتهء خود زندگى كنم ، روزى چند بدان گلى بينديشم كه از ميان چمن به من مىنگريست و چشمك مىزد . لااقل بگذار روزى چند در اين كنج انزوا در روى سنگهاى خاموش بنشينم و بر زندگانى از دست رفتهء خود بگريم ، اما باز ساعت به صدا در مىآيد ، باز با خشم و سر سختى زنگ مىزند ، باز چنان كه گويى به روى من خم شده باشد ، در گوشم بانگ مىزند : « مگر نمىدانى كه از ياران خود ، از آنهايى كه ترا دوست داشتند و دوست دارند ، چقدر دور ماندهاى ؟ بشتاب ، بشتاب ، زيرا وقت رفتن فرا رسيده است « ( 1 ) كنگورا ( اسپانيا 1561 - 1628 ) » اى گلهاى زيبا ، از من كه يكى از جمع شما هستم ، بشنويد كه ميان ديروز و امروز چه راه درازى است ، ديروز من با جمال دل فريب خود همه را خيره مىكردم امروز حتى شكلى از خود نيز نيستم ، ديروز سپيدهء سحرى گهوارهء مرا با بادهاى خود همراه آورد و سايهء شامگاهى تابوت مرا همراه برد . اگر ماه زيبا اندكى از نور خود را به من وام نداده بود ، حتى شادى آن را در روشنايى جان سپارم ، نيز نداشتم .
--> ( 1 ) همان مأخذ ، ص 353 . پاسكولى بىاعتنايى گذشت زمان را در نزديك كردن آدمى به منزلگه مرگ مجسم مىسازد . اما نمىتواند خوشىهاى چشمگير زندگى را مانند عشق و اميد و زيبايى به سرعت به خاك فراموشى بسپارد . .