محمد تقي جعفري
374
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
شما هم هيچ يك سر نوشتى جز اين نخواهيد داشت . اى گلهاى زيبا نمىدانيد كه ميان ديروز و امروز چه راه درازيست ؟ ديروز من با جمال دل فريب خود همه را خيره كردم ، امروز حتى شكلى از خود نيز نيستم ، گل شمعدانى با مهر به من مىنگرد و مىكوشد تا مرا از غم كوتاهى عمر تسلى دهد ، زيرا آن كس كه به من حيات يك روزه بخشيده به او اجازت داده است كه روزى دوزنده بماند ، من و او مهمان زود گذر باغ هستيم اما من رنگ بنفش دارم و او قرمز آتشين است . » ( 1 ) كالدرون ( اسپانيا 1600 - 1671 ) » در دنيايى چنان شگفت زندگى مىكنم كه زندگى ما خود رؤياى شگفت بيش نيست ، تجربهء روزگار به من آموخته است كه آدمى زاده عمرى را در رويا مىگذراند و فقط آن وقت بيدار مىشود كه پايان عمرش فرا رسيده باشد . پادشاه خواب پادشاهى مىبيند و در اين رويا فرمان مىدهد و سلطنت مىكند و پيروز مىشود ، اما اين پيروزى را دست مرگ به صورت ذراتى ناچيز در مىآورد و بباد مىدهد . كيست كه باز هم هواى حكمفرمايى داشته باشد و بداند كه از اين خواب شيرين يا كابوس مرگ بيدار خواهد شد . توانگر فقط توانگرى مىبيند و فقير تنها از رؤياى فقر رنج مىبرد . آن كس كه رو به بزرگى مىرود و آن كس كه در چنگال غم مىنالد ، هر دو اسير رؤيا و خيالند ، در اين دنيا همه در رؤيا به سر مىبرند و هيچ كس بر اين راز آگاه نيست . من نيز كه زندانىام تنها خواب زنجيرهاى گران مىبينم كه بر دست و پايم بستهاند .
--> ( 1 ) كنگورا شروع زندگى و مرگ آن دو حقيقت جدى را در روبناى طبيعت ، با بادهاى سپيدهء سحرى و سايهء شامگاهى متجلى مىبيند و حيات را با تمام زيبايى زود گذرتر از آن مىداند كه در روز شكل و شبحى از خود را در ديدگاه بىفروغ انسان نمودار سازد . . .