محمد تقي جعفري

350

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

دويدن آن شخص به سوى موسى به زينهار چون از خروس خبر مرگ خود شنيد ( ( 3367 ) ) چون شنيد اينها دوان شد تيز و تفت بر در موسى كليم الله رفت ( ( 3368 ) ) رو همىماليد بر خاك او ز بيم كه مرا فرياد رس زين اى كليم ( ( 3369 ) ) گفت رو به فروش خود را و بره چون كه استا گشته‌اى برجه ز چه ( ( 3370 ) ) بر مسلمانان زيان انداز تو كيسه و هميانها را كن دو تو ( ( 3371 ) ) من درون خشت ديدم اين قضا كه در آئينه عيان شد مر تو را ( ( 3372 ) ) عاقل اول بيند آخر را به دل اندر آخر بيند از دانش مقل ( ( 3373 ) ) باز زارى كرد كاى نيكو خصال مر مرا در سر مزن در رو ممال ( ( 3374 ) ) از من آن آمد كه بودم ناسزا ناسزايم را تو ده حسن الجزا ( ( 3375 ) ) گفت تيرى جست از شصت اى پسر نيست سنت كايد آن وا پس بسر ( ( 3376 ) ) ليك در خواهم ز نيكو داورى چون كه با ايمان روى پاينده اى ( ( 3378 ) ) هم در آن دم حال بر خواجه بگشت تا دلش شوريد و آوردند طشت ( ( 3379 ) ) شورش مرگ است نى هيضهء طعام قى چه سودت دارد اى بد بخت خام ( ( 3380 ) ) چار كس بردند تا سوى وثاق ساق مىماليد او بر پشت ساق ( ( 3381 ) ) پند موسى نشنوى شوخى كنى خويشتن بر تيغ پولادى زنى ( ( 3382 ) ) شرم نايد تيغ را از جان تو آنِ توست اين اى برادر آنِ تو تفسير ابيات وقتى كه خواجه خبر مرگ خود را شنيد ، با شتاب رو به در خانهء موسى كليم الله رفت و از بيم مرگ رو به خاك پايش مىماليد و مىگفت : اى كليم الله بفريادم برس . حضرت موسى فرمود : تو كه خيلى استاد شده‌اى و مىتوانى از چاه هايى كه دست قضا براى تو كنده است بر جهى . چنان كه اسب و استر و غلام را فروختى ، برو خودت را