محمد تقي جعفري

351

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

هم به فروش و هر زيانى كه به تو روى مىآورد به گردن مسلمانان تحميل كن و كيسه و هميان و صندوقت را از پول و ثروت پر كن من اين قضا را از خشت خام ديده بودم و براى تو در آيينه نمودار شد . انسان خردمند آخرين راز را به وسيلهء دل در آغاز مىبيند و كسى كه كم دانش است در آخر مىبيند . خواجه بار ديگر گريه و زارى كرد و گفت : اى موسى خوش خصال ، من نيازمند نوازش توام رويم را به خاك ممال ( شرمنده‌ام مساز ) و بر سرم مزن . آن كار ناسزا كه از من سر زد ، تو با حسن جزا جبرانش فرما . موسى فرمود : وقتى كه تيرى از كمان جست ، قانون الهى آنست كه يك سر به سوى نشانه رهسپار شود و قابل برگشت نيست . اما از خداوند متعال از روى نيكو داورى مسئلت خواهم كرد كه در موقع چشم بستن از اين دنيا با ايمان به روى . اگر تو با خود ايمان را به سوى آخرت ببرى ، در حقيقت زندهء جاويد خواهى بود . در همان لحظات حال خواجه دگرگون شد و شورش دل منقلبش كرد و طشتى آوردند . بىنوا ، طشت چه سودى دارد ؟ اين بر گرداندن طعام از پر خورى نيست . اين شورش مرگ است كه سراسر وجودت را فرا گرفته است . چهار نفر خواجه را به طرف رختخوابش بردند در حالى كه از شدت درد مرگ زا ساق پا به ساق پا مىماليد . آرى تو كه پند موسى را نشنيدى در حقيقت خود را با دست خود به لبهء تيز تيغ پولادين زدى . تيغ پولادين از بريدن شرم نخواهد كرد ، زيرا . آنِ توست اين اى برادر آنِ تو .