محمد تقي جعفري

316

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

در ميان دو نقطهء نقص و كمال ايستاده و همين موقعيت را هم كاملًا درك كند . واحد سوم - حقيقتى را كه موجب رفع نقص يا موجب انتقال او از نقطهء نقص به نقطهء كمال است ، در مىيابد ، مثلًا نقطهء نقص او حالت تشنگى و نقطهء كمالش سيرابى و حقيقتى كه مىتواند او را از آن نقطهء نقص به نقطهء كمال منتقل بسازد ، همان آب است كه بايد تحصيل كند و بياشامد . اصل احساس احتياج و تكامل در اين حد براى همگان محسوس و قابل دريافت است . بدين جهت است كه انسان در اين زمينه احتياجى به مربى و قانون قرار دادى و اخلاقى ندارد ، زيرا او خود به خود در همهء لحظات زندگى در ميان واحدهاى سه گانه فوق غوطه ور است . آن چه كه اهميت دارد ، اين است كه متاسفانه اغلب افراد انسانى همواره اصل فوق را در واحدهاى طبيعى و ضرورى كه زندگى جبرى به آنان تحميل مىكند ، مورد عمل ناخود آگاه خود قرار مىدهند . آنان سؤالى ندارند كه پاسخ به سراغشان برود دردى احساس نمىكنند كه درمانى در اختيارشان قرار گيرد راهى نمىروند كه پا و كفش آنان را پيدا كند جهلى در خود نمىبينند كه دانش دستى به سوى آنان دراز كند قانونى براى انسان سراغ ندارند كه عدالت از روزنهء زندگيشان بدرخشد درماندگى در خود نمىبينند كه مربى به سراغشان آيد و به طور كلى حتى فكرى در بارهء نقص و كمال نمىكنند كه نقص خود را در يابند و كمال راهى به سوى آنها باز كند چشم باز و گوش باز و اين عما حيرتم از چشم بندى خدا چه قدر فاصله زياد است ميان اينان و آن هشيارانى كه حقايقى را كه به طور موقت و يك جانبه و بىاساس نقص آنها را بر طرف مىكند ، كنار مىگذارند و به قول