محمد تقي جعفري

275

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

كنم : فردى هست كه در مرغزار با طراوت و كنار جويبارهايش در عالمى از لذت و انبساط غوطه مىخورد ، در همان حال فرد ديگرى در نزد او در عذاب دردناك فرو رفته است . آن فرد غمناك - در عجب مانده كه ذوق اين ز چيست ؟ آن انسان شادان هم - در عجب مانده كه او در حبس كيست ؟ چرا آن مرد بد بخت در خشكى مانده است ، با اين كه در اين جا چشمه سارها موج مىزند ؟ اين چه زرد رويى است كه در آن شخص مىبينم ، با اين كه همه گونه دوا در اين جا وجود دارد ؟ برخيز اى همنشين عزيزم ، نزد من بيا ، اين جا چمن و مرغزار خرم و سر سبز است او مىگويد : اى جان من ، قدرت آمدن ندارم . بار ديگر مىگويد : جانا ، برخيز و بيا ، آخر پاى تو كه بسته نيست و باز است ، او مىگويد : تو همانجا باش ، من توانايى آمدن به نزد تو را ندارم .