محمد تقي جعفري
276
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
حكايت امير و غلامش كه نماز باره بود و انس عظيم داشت در مناجات و نماز با حق يك مثل آمد در اين معنى بگفت بو كه يا بى زين بيان سرّ نهفت اندرين معنى بگويم قصه اى گوش بگشا تا برى ز ان حصه اى در زمانى بود اميرى از كرام بود سنقر نام او را يك غلام ( ( 3055 ) ) مير شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر ( ( 3056 ) ) طاس و منديل و گل از التون بگير تا به گرمابه رويم اى ناگزير ( ( 3057 ) ) سنقر آمد طاس و منديل نكو بر گرفت و رفت با او دو به دو ( ( 3058 ) ) مسجدى در ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر برملا ( ( 3059 ) ) بود سنقر سخت مولع در نماز گفت اى مير من اى بنده نواز ( ( 3060 ) ) تو بدين دكان زمانى صبر كن تا گزارم فرض و خوانم لم يكن رفت سنقر مير بر دكان نشست منتظر از بادهء پندار مست مير از بهر دل آن زنده جان كرد يك ساعت توقف بر دكان ( ( 3061 ) ) چون امام و قوم بيرون آمدند از نماز و وردها فارغ شدند ( ( 3062 ) ) سنقر آن جا ماند تا نزديك چاشت مير سنقر را زمانى چشم داشت ( ( 3063 ) ) گفت اى سنقر چرا نايى برون ؟ گفت مىنگذاردم اى ذو فنون ( ( 3064 ) ) صبر كن نك آمدم اى روشنى نيستم غافل كه در گوش منى ( ( 3065 ) ) هفت نوبت صبر كرد و بانگ كرد تا كه عاجز گشت از تيباش مرد ( ( 3066 ) ) پاسخش اين بود مىنگذاردم تا برون آيم هنوز اى محترم ( ( 3067 ) ) گفت آخر مسجد اندر كس نماند كيت وامىدارد آن جا كت نشاند ؟ ( ( 3068 ) ) گفت آن كه بسته استت از برون بسته است او هم مرا از اندرون ( ( 3069 ) ) آن كه نگذارد تو را كآيى درون مىنبگذارد مرا كايم برون