محمد تقي جعفري
160
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
شرح آن كور دور بين و آن كر تيز شنو و آن برهنهء دراز دامن ( ( 2628 ) ) كر امل را دان كه مرگ ما شنيد مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد ( ( 2629 ) ) حرص نابيناست بيند مو بمو عيب خلفان و بگويد كو بكو ( ( 2630 ) ) عيب خود يك ذره چشم كور او مىنبيند گر چه هست او عيب جو ( ( 2631 ) ) عور مىترسد كه دامانش برند دامن مرد برهنه كى درند ؟ ( ( 2632 ) ) مرد دنيا مفلس است و ترسناك هيچ او را نيست وز دزدانش باك ( ( 2633 ) ) او برهنه آمد و عريان رود وز غم دزدش جگر خون مىشود ( ( 2634 ) ) وقت مرگش كه بود صد نوحه پيش خنده آيد جانش را زين ترس خويش ( ( 2635 ) ) آن زمان داند غنى كش نيست زر هم ذكى داند كه بود او بىهنر ( ( 2636 ) ) چون كنار كودكى پر از سفال كو بران لرزان بود چون ربّ مال ( ( 2637 ) ) گر ستانى پارهاى گريان شود پاره گر بازش دهى خندان شود ( ( 2638 ) ) چون نباشد طفل را دانش دثار گريه و خنده اش ندارد اعتبار ( ( 2639 ) ) محتشم چون عاريت را ملك ديد پس بران مال دروغين مىطپيد ( ( 2640 ) ) خواب مىبيند كه او را هست مال ترسد از دزدى كه بربايد جوال ( ( 2641 ) ) چون ز خوابش بر جهاند گوش كش پس ز ترس خويش تسخر آيدش ( ( 2642 ) ) همچنين ترسايى اين عالمان كه بودشان عقل و علم اين جهان ( ( 2643 ) ) از پى اين علاقان ذو فنون گفت ايزد در نبى لا يعلمون ( ( 2644 ) ) هر كسى ترسان ز دزدىّ كسى خويشتن را علم پندارد بسى ( ( 2646 ) ) گويد از كارم بر آوردند خلق غرق بىكاريست جانش تا به حلق ( ( 2647 ) ) عور ترسان كه منم دامن كشان چون رهانم دامن از چنگالشان ( ( 2648 ) ) صد هزاران فصل داند از علوم جان خود را مىنداند آن ظلوم