محمد تقي جعفري

161

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 2649 ) ) داند او خاصيت هر جوهرى در بيان جوهر خود چون خرى ( ( 2650 ) ) كه همىدانم يجوز و لا يجوز خود ندانى تو يجوزى يا عجوز ( ( 2651 ) ) اين روا و ان ناروا دانى و ليك خود روا يا ناروايى بين تو نيك ( ( 2652 ) ) قيمت هر كاله مىدانى كه چيست قيمت خود را ندانى ز احمقيست ( ( 2653 ) ) سعدها و نحسها دانسته اى ننگرى سعدى تو يا ناشسته اى ( ( 2654 ) ) جان جمله علمها اين است اين كه بدانى من كىام در يوم دين جان جمله علمها اين است خود كو ببخشد جمله را جان ابد عاريت را ملك خود داند غنى پس بر آن احوال لرزان آن دنى ( ( 2655 ) ) آن اصول دين بدانستى تو ليك بنگر اندر اصل خود كاو هست نيك ( ( 2656 ) ) از اصوليّت اصول خويش به كه بدانى اصل خود اى مرد مه تفسير ابيات در آن مثال بالا شخص كر عبارت از آمال و آرزوهاى دور و دراز است كه مرگ انسانها را مىشنود ، ولى نابود شدن خود را نمىشنود . [ اين است طبيعت آرزوهاى محاسبه نشده ، نه عوامل و انگيزه ها را به حساب مىآورد ، نه محدوديت فرصتها و نيروها را مىشناسد ، همواره خود را ما فوق زمان و مقتضياتش مىبيند ، گويى : هيچ مانع و مزاحمى سر راهش نمىبيند ، جهان براى آرزوى محاسبه نشده ابديتى است كه تسليم اوست : امواج درياها و حركت كهكشانها و ذرات عالم هستى و نواى مرغان فضا و تنفس ماهىهاى دريا ، همه و همه مقدمات تحقق آرزوهاى او است ] آن شخص نابينا و كور عبارت است از حرص و طمع كه عيوب مردم را مو بمو مىبيند و باز گو مىكند [ و ريزترين حوادث را در قلمرو بر آورده شدن خود تشخيص مىدهد ] اما حتى ذره‌اى از عيب و بىپايه بودن خود را نمىبيند آن شخص برهنه هم كه مىترسد دامنش را ببرند ، همان مرد مفلس دنيا زده است كه با اين كه هيچ چيز ندارد از آن مىترسد كه دزدان به او حمله كنند و لباسهايش را به يغما ببرند ،