محمد تقي جعفري

159

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

مغلوبانه بيك ده وارد شدند . در آن ده مرغى بس فربه يافتند كه حتى ذره‌اى گوشت هم در بدن نداشت و لاغر و مردنى بود . آن مرغ را كور ديد و كر هم آوازش را شنيد و برهنه هم بر داشت و روى دامنش گذاشت آن مرغ چگونه بود ؟ مرده ، خشك ، كلاغها از بس كه منقار به بدنش زده بودند ، مانند ريسمان نازك گشته بود . سپس براى اين كه آن مرغ را بپزند و بخورند ، جستجو كردند و ديگى يافتند ، آن ديگ نه سرى داشت و نه تهى . آن گاه آن ديگ را سر آتش نهادند و آن مرغ فربه را پختند . چندان آتش را تند و شديد كردند كه استخوانهاى مرغ پخته شد در حالى كه گوشت آن كاملًا خام مانده بود . از آن استخوانهاى پخته شده مانند شير كه از شكار خود مىخورد ، خوردند و مانند فيل سير شدند و هر سه در فربهى مانند فيل گشتند از خوردن آن استخوانها چنان فربه شدند كه جهان با آن پهناورى گنجايش هر يك از آن سه نفر را نداشت با اين همه چاقى و اندام بزرگ و سخت از شكاف باريك يك در بيرون جستند آرى راه مرگ مردم بسيار مخفى و ناپيداست . به طورى كه قابل ديدن نيست ، به طورى كه نمىتوان گفت كه از همين ديوارهاى فولادين ماده ، راهى براى بيرون شدن از آن وجود دارد . بدين سان افراد بشرى كاروان در كاروان مانند زنجير پشت سر هم از شكاف در طبيعت بيرون مىروند ، چنان شكاف باريكى كه هر چه بجويى نمىتوانى پيدايش كنى با اين كه اين همه غوغا و شتاب در مقابل آن در خروجى ديده مىشود . اى ضياء الحق حسام الدين عيان باز بايد گفت شرح اين بيان گمان نكنيد هر داستانى افسانه است ، مردم بيگانه نمىتوانند با حقايقى كه در افسانه ها آمده است آشنا شوند .