محمد تقي جعفري
158
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
شهر بسيار با عظمت بود و پهناور و طولانى ، خيلى محكم ، اما تو به تو مانند پياز به اندازهء نفوس ده شهر جمعيت داشت ، ولى همهء آنان سه نفر بودند با روى كثيفشان در آن شهر خلايق بىشمار وجود داشت ، اما همهء آنان سه نفر بودند خام و پخته خوار شما از اين تناقض گويىها تعجب نكنيد ، زيرا اگر صدها هزار نفر وجود داشته باشند و جان خود را پرورش نداده رو بجانان ببرند ، به قدر نيم بدن هم ارزش ندارند . آن سه نفر چه كسانى بودند ؟ يكى از آنان بسيار انسان دور بين ولى نابينا بود او از عظمتى مانند حضرت سليمان عليه السلام فقط پاى مورى را مىديد كه براى اهداى پاى ملخ ببارگاهش راه يافته بود . دومى بسيار تيز گوش . ولى سخت ناشنوا و كر بود او بسان گنجى بود كه باندازهء يك جو سنگ زر در آن پيدا نمىشد . سومى عريان و برهنه و تاخت و تازش مانند يك خر عريان و مردنى ، ولى داراى لباسهاى فاخر و دامنهاى دراز بود كور مىگويد : اينك گروهى بسراغ ما مىآيند من آنها را مىبينم كه چقدر و چگونهاند كر مىگويد : آرى ، من هم صدايشان را مىشنوم و مىفهمم كه آشكارا و پنهانى چه مىگويند آن برهنه هم گفت كه : من بيم دارم كه بيايند و دامن درازم را ببرند بار ديگر كور مىگويد : حالا نزديكتر شدند ، بر خيزيد پيش از آن كه بما زخمى وارد كنند و بزنجيرمان ببندند فرار كنيم . كر مىگويد : آرى ، هياهو و داد و بىداد نزديك مىشود ، دوستان مواظب باشيد . آن برهنهء بىهمه چيز هم مىگويد : اوه ، دامنم ، مىترسم آن گروه بيايند و دامنم را ببرند . اين سه نفر شهر را در پشت سر گذاشته بيرون آمدند و با فرار