محمد تقي جعفري
156
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
قصهء اهل سبا و حماقت ايشان و اثر ناكردن نصيحت انبياء در احمقان ( ( 2600 ) ) يادم آمد قصهء اهل سبا كز دم احمق صباشان شد و با ( ( 2601 ) ) آن سبا ماند به شهرى بس كلان در فسانه بشنوى از كودكان ( ( 2602 ) ) كودكان افسانه ها مىآورند درج در افسانه شان بس سرّ و پند ( ( 2603 ) ) هزلها گويند در افسانه ها گنج مىجو در همه ويرانه ها ( ( 2604 ) ) بود شهرى بس عظيم و مه ولى قدر او قدر سكره بيش نى ( ( 2605 ) ) بس عظيم و بس فراخ و بس دراز سخت زفت و تو به تو هم چون پياز ( ( 2606 ) ) مردم ده شهر مجموع اندرو نيك آن جمله سه تن ناشسته رو ( ( 2607 ) ) اندرو نوع خلايق بىشمار ليك آن جمله سه خام پخته خوار ( ( 2608 ) ) جان ناكرده به جانان تاختن گر هزاران است باشد نيم تن ( ( 2609 ) ) آن يكى بس دور بين و ديده كور از سليمان كور و ديده پاى مور ( ( 2610 ) ) و ان دگر بس تيز گوش و سخت كر گنج و در وى نيست يك جو سنگ زر ( ( 2611 ) ) و ان دگر عور و برهنه لاشه تاز ليك دامنهاى جامهء او دراز ( ( 2613 ) ) گفت كر آرى شنيدم بانگشان كه چه مىگويند پيدا و نهان ( ( 2614 ) ) آن برهنه گفت ترسان ز ان منم كه ببرّند از درازى دامنم ( ( 2615 ) ) كور گفت اينك به نزديك آمدند خيز بگريزيم پيش از زخم و بند ( ( 2616 ) ) كر همىگويد كه آرى مشغله مىشود نزديكتر ياران هله ( ( 2617 ) ) آن برهنه گفت آوه دامنم از طمع برّند و من ناايمنم ( ( 2618 ) ) شهر را هشتند و بيرون آمدند وز هزيمت در دهى اندر شدند ( ( 2619 ) ) اندر آن ده مرغ فربه يافتند ليك ذره گوشت بر وى نى نژند كور ديد و آن كر آوازش شنيد عور بگرفت و به دامن در كشيد