محمد تقي جعفري

114

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

خودش است و هيچ شيء مادامى كه همان شيء است نمىتواند خودش نباشد . نطفهء موش ، نطفهء موش است ، وقتى كه در جريان جويبار طبيعت قرار مىگيرد مادامى كه خود را از دست نداده است ، نطفهء موش خواهد بود ، تركيب اين نطفه و تفاعل آن با ساير اجزاء طبيعت است كه در موقعيت موش بروز مىكند نه در موقعيت گربه و فيل . به همين جهت است كه اگر در همان حال كه آب در موقعيت شاخ و برگ درخت قرار گرفته است ، خود را از دست بدهد ، مثلًا تابش بيش از حد حرارت آفتاب ، آن را بخار كند ، بدون ترديد آن موقعيت مخصوص براى درخت نيز از بين خواهد رفت . اكنون برويم بسراغ فعاليتها و پديده هاى روانى ، در اين قلمرو مىبينيم كه از دو قاعدهء مزبور . ( الواحد لا يصدر عنه الا الواحد و بالعكس ، ) و ( فاقد الشيء لا يعطيه ) هيچ اثرى پيدا نيست . به توضيح اين كه : اولًا فرض يك واحد در جهان درونى انسانها مانند فرض يك واحد در جهان برونى جز يك اعتبار و قرار داد سطحى چيزى نيست ، ما چنان كه در جهان برونى واحد بريده از فضا و زمان پر از پديده هاى مربوط و متحرك نداريم ، همچنين در جهان درونى . به اضافهء اين كه در جهان درونى ، موقعى كه يكى از واحدهاى درونى به حركت مىافتد و با به دست آوردن جنبه عليت ، معلولى صادر مىكند ، نه تنها واحد دوم از شكم واحد اول در نمىآيد ، بلكه واحد دوم خود مانند يك پديدهء نو ظهور ( ابداعى ) به وجود مىآيد ، زيرا نتيجهء » پس سقراط فانى است « دامنهء وجود » سقراط انسان است « و » هر انسان فانى است « نمىباشد . اين خصوصيت جريانات درونى است كه طنابى ميان پديدهء اول و پديدهء دوم آنها وجود ندارد كه جريان قانون عليت معمول در طبيعت و سنخيت ميان آن دو را تثبيت كند .