محمد تقي جعفري
4
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
همان معشوق بيرون از ذات ما ، نمود خود را به صورت جزء فعال از شخصيت ما در مىآورد ، به طورى كه نمود آن معشوق و مزاياى او را در اعماق جان خود در مىيابيم . هر دو پديدهء گرايش و عشق از نمودها و محركات و دريافت شده هاى مقدماتى و طبيعى تجاوز كرده شخصيتى مىسازند كه امور مزبوره را تحت الشعاع قرار مىدهند بدين معنى كه گرايش يا عشق اين خاصيت را دارند كه : درك و تمايل ابتدايى و خواستن و تصميم معمولى و آزادى درك شدهء اوليه را پشت سر مىگذارند و ناچيزى ساير مزاياى زندگانى را در مقابل موضوع گرايش و عشق به شخصيت اثبات مىكنند ، شخصيت را كه در فضاى نمودهاى جهان هستى به طور آزادانه بال و پر مىزد و بهر سو پرواز مىكرد ، متوجه موضوع مفروض مىنمايند . در اين اقدام و كوشش به شخصيت انسانى نمىگويند كه : مىخواهيم تو را به يك نقطهء محدود متمركز و در زندان يك نمود محبوس بسازيم ، بلكه مىگويند : درست دقت كن ، همان فضاى نهايت كه پرواز در آن آرمان تو را بر مىآورد ، همين يك موضوع است . آن گاه فعاليت شخصيت به طور بىنهايت روى موضوع شروع مىشود ، لذا اگر موضوع گرايش و عشق يك موضوع محدود و ناچيز بوده باشد ، روح انسانى مانند پرندهاى كه از پاهايش بگيرى و او مشغول بال زدن شود ، به خيال پرواز در بىنهايت بال و پر مىزند . به همين جهت است كه : عشقهايى كز پى رنگى بُوَد عشق نَبْوَد عاقبت ننگى بُود هر چه جز عشق خداى احسن است گر شكر خواريست آن جان كندن است دريغا كه اين تمايلات محاسبه نشده ، ما انسانهاى ناتوان را مانند همان پرنده ساخته است كه پاهايش در دست يك انسان يا به شاخهاى بند شود و بال و پر زدن خود را كه جان كندن تدريجى است ، پرواز در فضاى بىكران حيات بداند . به همين