محمد تقي جعفري

7

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

تشخيص جزيى و فردى غوطه وريم ، سيستم كلى حركت ما كاملًا محفوظ است يعنى به طور كلى مىدانيم از كجا شروع كرده‌ايم و به كجا مىرويم و مقصد ما چيست . بهترين دليل سازش سيستم جويى با باز بودن افق جهان بينى چيزى است كه از آغاز تاريخ جهان بينى ديده مىشود و آن اين است كه از قديمىترين تاريخ جهان بينى تا كنون همواره فلاسفه و متفكرين كل انديش بوده‌اند كه مبادى و كليات عاليه‌اى را تصفيه و تنظيم نموده ، حس سيستم جويى و سيستم سازى خود را از اين راه به دست آورده‌اند . با اين كه با نظر به پديده هاى علمى كه مىبايست از نظر تجربه و حس روشن شود ، مجهولات و تناقض گويىهاى فراوانى داشتند . هيچ جاى ترديد نيست كه ارسطو و افلاطون و سقراط سپس فلاسفه و متكلمين اسلام و ما بعد رنسانس از قبيل دكارت ، باكون ، لايب نيتز ، هگل ، كانت توانسته بودند براى جهان بينى خود كلياتى را به دست بياورند كه فلسفهء آنان را سيستماتيك جلوه بدهد ، با اين حال مقام والاى آنان و واقع بينى خردمندانه‌اى كه داشتند اجازه نمىداد كه با نظر به شناسايىهاى علمى در جزئيات طبيعت و روابط آنها ادعاى يقين و جزم نموده و به عبارت ديگر افق جهان و جهان بينى را در ذهن خويش بسته و منحصر به معلومات خود بدانند . مثلًا دكارت خداوند را به عنوان مبدا المبادى و آفرينندهء مطلق اعتقاد نموده و ماده و حركت را دور ركن اساسى جهان طبيعت كلى معرفى كرده ، جسم و جان انسانى را دو حقيقت و پايان همهء چيزها را هم خدا مىداند . اين معلومات كلى توانسته حس سيستم جويى او را اشباع نموده و از سر گردانى نجاتش بدهد . در عين حال مىدانيم كه دكارت تمام طبيعت و انسان را نمىشناخته است . از همين جا روشن مىشود كه متفكرينى كه نتوانند در جهان بينى خود مقدارى از كليات و مبادى را تصفيه كنند ، هر اندازه هم كه در بارهء طبيعت از نظر علمى روشنايى داشته باشند ، باز نمىتوانند گريبان خود را از پنجهء ترديد و اضطراب رهايى بخشند اينان نه تنها روان خود را از موقعيت شايستهء عالم هستى متزلزل ساخته‌اند ، بلكه