محمد تقي جعفري
28
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
« اگر گداى گرسنه و برهنه اى را از سر گذر به قصرى مجلل و زيبا در آوردند و او را بپوشانند و بخورانند و بنوشانند و در عوض به او بگويند : مجبور است فى المثل دسته اى را مرتباً به بالا و پائين حركت دهد ، وى قبل از آن كه در اين معنا كه چرا او را به اين جا آوردهاند ؟ چرا بايد اين دسته را حركت دهد ؟ و نظاير اين بحث كند - بايد دسته را به بالا و پائين حركت دهد ، زيرا ، اگر او دسته را حركت داد بالنتيجه بعد خواهد دانست كه مثلًا با آن تلمبه اى به كار مىافتد و تلمبه هم آب مىكشد و آب هم باغچه را مشروب مىكند ، سپس وى از مقام تلمبه زدن به جاى ديگر مىرسد ، مثلًا بر اثر اين حركت ميوه ها به دست مىآيد و خوشنودى خداوند خانه حاصل مىشود و بر اثر آن روز به روز از كارهاى پست به مشاغل عالىتر مىرسد و بالطبع از نظم و ترتيب و كيفيت قصر بيشتر آگاه مىشود و چون در امور آن شركت كرد هرگز به فكر اين سؤال نمىافتد كه چرا او را بدان جا آوردهاند ؟ و مسلماً خداوند خانهء خويش را ملامت نمىكند كه چرا او را بدان جا آورده و بدان كار گماشته است . » ( 1 ) « به يقين مىگويم : كه آن خدا جويى من از روى استدلال نبود ، بلكه ناشى از عواطف بود ، زيرا ، آن طلب در امتداد تفكرات من پيش نمىرفت ، بلكه از جهت مخالف آن سير مىكرد - راهسپار طريق دل بود و در آن ديار غريب كه خود را بيمناك و يتيم و تنها مىيافت اميدى داشت ، اميدش به كسى بود . » ( 2 ) « من در ذهن خويش ، بحثها و استدلال كانت و شوپن هاور را داير بر اين كه اثبات وجود خدا محال است ( 3 ) مرور كردم و آنها را با دقت سنجيدم و در آخر مردود شمردم و به خود گفتم : مقولهء علت در زمره تصوراتى چون زمان و مكان نيست . اگر من وجود دارم بايد آن وجود را علتى و عله العللى باشد و آن علت اولى كه علت العلل
--> ( 1 ) همان مأخذ ، ص 86 . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 88 . . ( 3 ) نبايستى مقصود تولستوى اين باشد كه كانت و شوپن هاور منكر خدا هستند ، زيرا كانت بعضى از ادلهء اثبات خدا را نفى مىكند و سپس از راه عقل عملى خدا را اثبات مىنمايد . .