محمد تقي جعفري
29
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
است ، همان است كه مردم خدا مىخوانند : و من در اين مقام تأمل كردم و با تمام هستيم كوشيدم تا مگر وجود آن علت را دريابم و به مجرد آن كه مذعن شدم با اين كه قوه اى هست كه وجود من در پرتو آن است فوراً احساس كردم كه ديگر مىتوانم زندگى كنم . » ( 1 ) « اما پى در پى از جهات مختلفه دوباره به همان تصديق رسيدم كه من نمىتوانم بدون علتى يا دليلى يا معنايى ، خود بدين جهان آمده باشم . من نمىتوانم چون مرغ بىپر و بال باشم كه از آشيان خود فرو افتاده است . ( هر چند كه به همان مرغ بىپر و بال شبيه بودم ) و نيز قبول داشتم كه مرا مادرى حمل كرده سپس بزاده و در آغوش خويش گرم ساخته و غذا داده و دوست داشته است . حال مادر من كجا است ؟ اگر من يتيم مىشدم چه كسى مرا حفظ كرده بود ؟ پس من از خود نمىتوانم پنهان كنم كه كسى مرا حفظ كرده و دوست داشته است . اما آن كس كه بود ؟ آيا خدا است ؟ او است كه مجاهده و طلب مرا مىداند و مىبيند . او است كه بر يأس من آگاه است . او است كه بر سعى و كوشش من گواه است . به خود گفتم : او وجود دارد و فقط در همين لحظه كه وجود او را تصديق كردم حيات در من دميده شد و من امكان زندگى را احساس كردم و لذت وجود را درك نمودم . » ( 2 ) « اما در مقابل ، از خود پرسيدم : ( پس اين احساس خدا كه در من است ، احساس كسى كه به جان در طلبش هستم ، از كجا آمده است ؟ ) با اين فكر باز امواج شادى بخش حيات در من برخاست و آن چه در گرد من بود زنده شد و معنايى يافت . » ( 3 ) « و نيز به خاطر آوردم كه من فقط در آن زمان زيسته و داراى حيات بودهام كه ايمان به خدا داشتم . و من در آن وقت چون گذشته مىديدم براى ادامه حيات تنها
--> ( 1 ) همان مأخذ ، ص 88 . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 89 . . ( 3 ) همان مأخذ ، ص 91 - 90 . .