محمد تقي جعفري

23

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

از مقام كسانى كه چشم از آن سؤال مىپوشند و تنها قطرات عسل را مىچشند ، بالاتر انگارم . » ( 1 ) « عقل با آن كه خالق حيات است چگونه است كه خود حيات را طرد و نفى مىكند ؟ » ( 2 ) « و بايد بگويم كه من در خود عدم حقيقتى و كذبى ملاحظه مىكردم . بدين معنا كه خود را نكشتم ، ولى مىگفتم عقل مرا بدان جا كشانده است كه بايد خودكشى كنم . اما در همان حال كه عقل و استدلال در كار بود ، قوهء ديگرى نيز در من فعال بود كه نامش را مىتوان وجدان حيات نهاد - قوه اى كه مرا مجبور مىكرد كه از انتحار دست بردارم و به حيات مداومت دهم و همين قوه بود كه مرا از آن يأس خلاص مىكرد و وادار مىساخت كه به اين حقيقت متوجه باشم كه نوع انسان تنها من و چند صد نفر مردم ديگر مثل من نيست و من هنوز در حيات نوع انسان به طور كلى مطالعه نكرده و از آن با خبر نشده‌ام . » ( 3 ) « اما بر عكس همين علوم مجعول و كاذب كه آن قدر در انظار خوار و بىمقدار است به حيات معنايى نسبت مىدهند كه مورد قبول ميلياردها مردم ، يعنى انسانيت است . آرى معارف عقلى كه به وسيلهء دانشمندان و حكيمان در وجود آمده معناى حيات را انكار مىكند ، اما جمهور عظيم مردم يعنى نوع انسان كاملًا ، با معارف غير عقلى خويش آن معنا را اثبات مىنمايد ، آن معارف غير منطقى ايمان است . يعنى درست همان چيزى است كه من هميشه مردود و منفور مىشمردم و به آن مىخنديدم . يعنى همان خدا . » ( 4 ) « فقط در آغاز امر بود كه من تصور مىكردم : علم و معرفت جوابى مثبت به سؤال

--> ( 1 ) اعتراف ، تولستوى ، ص 57 . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 60 . . ( 3 ) همان مأخذ ، ص 64 - 63 . . ( 4 ) همان مأخذ ، ص 67 . .